سلام دوست جونا ![]()
خوبين خوشين خوب شكر خدا اميدوارم هميشه خوب باشين
تو رو خدا ميبيند من از قالب شانس نميارم
هر دفه كه يه قالب خوب برا وبلاگم پيدا ميكنم بعد از چند وقت ميبيني يا فيلتر ميشه و يا همينجوري وبم رو خراب ميكنه
حالا باز هم اومديم و داريم از همون قالب هاي بلوگفا
كه به قول همسري مربوط به چند سال قبل از ميلاد مسح هستن![]()
استفاده ميكنيم !!!!!خوب چه خبرا ما هم شكر خدا خوبيم دو شنبه شب با همسري و پسر عموام رفتيم پارك و شام اونجا بوديم جونم براتون بگه هنوز چند لحظه اي از اومدنمون تو پارك نگذشته بود كه يه صداي مهيب و وحشتناك بلند شد
باور كنيد هنوز هم رنگ به صورتم نيست از بس ترسيدم قلبم انگار برا چند لحظه از كار افتاده بود بعد از چند لحظه كه همه جا آروم شده بود فهميديم كه در فاصله يه كيلومتري پارك يه مغازه كه كارش پر كردن كپسول بوده منفجر شده خلاصه بگذريم كه چي به روزمون اومد باور كنيد يه لحظه فكر كردم جنگ شده درست مثل زمان جنگ بود اخه نيست خير سرمون ما بچه جنگ هستيم !!!!!.
..خلاصه با همون صورت وحشت زده و رنگ پريده رفتيم قايق سواري
چقدر خوش گذشت
همش داداشم مسخره بازي در ميورد قايق منو همسري هم مرتب با قايق داداشم اينا برخورد ميكرد مرتب اقاهه تو بلندگو ميگفت
:قايق شماره ده و شانزده وقتتون تموم شده
ما هم بيخيال هميطور برا خودمون از اين ور رودخونه به اونور مانور ميداديم .
...و حرص اقاهه رو در اورده بوديم ..داشتيم شام ميخورديم كه پسر عموم (داداش همسري )در اومد گفت :من اگه خداي نكرده يه زماني جنگ بشه ميدونيد چكار ميكنم ما هم با اشتياق گفتيم نه چكار ميكني پسر عموم گفت من برا اينكه خيالم از بابت خواهرام و زن داداشام راحت باشه و با خيال راحت برم جنگ همشونو خودم يكي يكي ميكشم
بعد با خيال راحت ميرم جنگ
!!!!!!!منم بحدي عصباني شدم
گفتم آره همون ما هم مونديم تا تو بياي و ما رو بكشي
اصلالازم نيست شما نگران ما باشيد
همسري هم گفت نه خانم فكر خوبيه!!!!!!
!ببين يه صداي وحشتناك چه فكراي كه به ذهن اين پسرا ننداخت برادر شوهرم و داداشم ديروز رفتن عجيب دلم براشون تنگ شده
تو اين چند وقته حسابي بهشون عادت كردم
ايشالله هميشه تو زندگيشون موفق باشن خوب اينم از ماجراي پارك رفتن ما ![]()
تا بعد
همواره سبز باشيد ![]()

