سلام دوستای عزیز و مهربونم امیدوارم همگی خوب و تندرست باشید طاعات و عباداتتون قبول درگاه احدیت انشالله ...از خدا میخوام خودش دعاها و عبادات همگی رو تو این شبهای عزیز قبول کنه و خودش حاجت همه رو بده ...خوب دوست جونا چه خبرا ؟خوب و سلامت هستین خوب شکر خدا ایشالله همیشه خوب باشین تو این یه هفته حس و حال عجیبی داشتم راستش خودمو به خدا خیلی نزدیک میدیدم و وجودشو خیلی بیشتر از هر موقعی احساس میکردم میدونم بیشتر شما هم همین حس و حالی رو که من داشتم داشتید خدا خودش قبول کنه از همه ....راستش من و همسری رمضان سال هشتاد و چهار تو طرح اکرام ایتام شرکت کردیم و سر÷رستی دو تا یتیم رو به عهده گرفتیم اونا دو تا خواهر بودن که در مقطع ابتدایی تحصیل میکردن و در یکی از روستاهای دور افتاده شهرستان محل اقامت ما ساکن بودن من و همسری هر وقت فرصت میشد بهشون سر میزدیم اینو هم بگم این دو تا خواهر از سادات بودن شاید درست نباشه اینو بگم ولی دوست جونا از همون رمضانی که اونا وارد زندگی ما شدن برکت هم وارد زندگی ما شد اونا همیشه بهم میگن خانوم ما برات دعا میکنیم و از خدا میخوام که یه بچه بهتون بده و من خیلی خوشحال میشدم روزها گذشت تا ماه رمضان امسال نمیدونم چه چیزی باعث شد من تصمیم بگیرم دیگه سر ÷رستی اونا رو رها کنم اینو هم بگم این تصمیم یه طرفه بود و همسری اصلا با این قضیه موافق نبود ولی من انگار یه آدم دیگه شده بودم الان از اون حسی که دچارش شدم شرمنده هستم باور کنید میدونستم دارم اشتباه میکنم ولی با یه لجاجت احمقانه رو حرفم موندم اصرار من کار خودش رو کرد و همسری بنا به اصرار من و برخلاف میل باطنی خودش مدارک مربوط به اونا رو تحویل داد یه دو هفته ای از این قضیه میگذره تو این دو هفته اتفاقاتی افتاده و خواب های من و همسری دیدیم که هنوز هم باورشون برا هر دومون مشکله !!!!!!!من قصد ندارم به اتفاقات عجیبی که برامون افتاده اشاره کنم خدا جون من فکر نمیکردم وجود اونا این همه تو زندگی ما تاثیر داشته باشه من فکر نمیکردم این دو تا خواهر یتیم این همه مورد توجه حق تعالی باشن الان اشک تمام صورتم رو گرفته بغض میخواد خفم کنه این چه تصمیمی بود که من گرفتم !!!!دیگه تحمل نداشتم دیروز صبح بعد از سحر به همسری گفتم برو و مدارک اونا رو از کمیته امداد ÷س بگیر همسری هم خیلی خوشحال شد الان هر دومون خیلی خوشحالم خیلی زیاد خدایا شکرت که اینقدر زودمن رو متوجه اشتباهم کردی
خوب دوست جونا این هم مهمترین اتفاقی بود که تو این هفته برام اتفاق افتاد و اینجا اینو ثبت کردم که یادم بمونه
راستی این چند وقته دلم هوای زیارت آقا امام رضا رو کرده عاشق اون لحظه ای هستم که بارون بزنه و من تو حرم باشم خیلی دلم میخوادآخه تو این چند بار آخر که من و همسری رفتیم مشهد همش یا تو ÷ییز بوده یا تو زمستون از دوستان مشهدی خواهش میکنم وقتی رفتن حرم آقا بیاد ما هم باشن .....بلکه امام رضا ما رو هم طلبید
ممنون دوست جونا که همیشه بیادم هستین من هم همیشه بیاد شما هستیم و از صمیم قلبم از خدای مهربون میخوام خودش همیشه نگهبان و همراهمون باشه انشالله ![]()
همواره سبز باشید و تندرست
تابعد ![]()
![]()

خدايا شكرت ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
پرسپوليس
قهرمان شد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
سلام دوست جونا ![]()
اميدوارم همگي خوب و سلامت باشيد حال ما رو ميخوان بپرسيد شكر خدا ما هم خوبيم
ولي تو اين چند روز دور از جون شما اين گرد و غبار خفمون كرده
اصلا تمومي هم نداره ولي خوب تمام مدارس استان تعطيل هستن ديروز همسري باز اون جمله معرف خودشو كه تو سرما و گرما هميشه ميگه رو گفت :همسري هميشه ميگه اگه از آسمون شهاب سنگ هم بباره باز كارمنداي بيچاره بانك بايد سر كار حاضر بشن
ولي خودمونيم بچه ها چه زوقي ميكنن
....امروز قصد دارم در مورد سفرمون به منطقه ي ساحلي چادگان براتون بنويسم من و همسري 22 فروردين از اينجا عازم شهرستان شديم تا مادر و دو تا آبجي همسري رو با خودمون ببريم فرداش به طرف استان اصفهان حركت كرديم خدا جون چقدر هوا مطبوع و خنك بود برا ما خوزستانيا كه تو زمستون هم همچين سرماي رو تجربه نميكنيم
واقعا خوشايند بود تموم كوه ها پوشيده از برف بود حدود ساعت 5 بعداظهر به شهرستان چادگان رسيديم يه شهر كوچيك با مردماني مهربان و خونگرم بر عكس هواي سرد اونجا اينو هم بگم چادگان حدود 75 كيلو متر با اصفهان فاصله داره و در واقع كنار سد زاينده رود واقع شده و يه دهكده ي توريستي اونجا ساختن كه از تمام سازمانها و شركت ها اونجا برا كارمنداشون خونه بصورت ويلا ساختن خلاصه جاتون خالي هر چي از زيباي و طبيعت دهكده ي تفريحي چادگان بگم كم گفتم ما شب اول رو در چادگان گذرونديم ولي فرداش عازم شهر كرد شديم در 70 كيلو متري شهر كرد مركز استان چهار محال بختيار به ديدن تونل زيباي كوهرنگ رفتيم كه بسيار زيبا و ديدني بود همه چيز خوب بود مامان همسري همش خسته ميشد و ميگفت من تو ويلا ميمونم تا شما برين و چند بار همسري ناراحت شد ولي خدايش همسري تمام سعيش اين بود كه به همه ي ما خوش بگذره و همينطور هم شد جونم براتون بگه فرداي اون روز هم از صبح رفتيم اصفهان و تموم جاهاي ديدني اصفهان رو ديديم از نقش جهان و عالي قاپو خلاصه كلي هم سوغاتي گرفتيم و خيلي بهمون خوش گذشت و كالسكه سوار شديم و ظهر نهار بريوني خورديم
كه خيلي خوشمزه بود ما سر جمع سه روز اونجا بوديم و بيست چهارم برگشتيم شهرستان و يكي دو روز هم اونجا بوديم ...خلاصه دوست جونا سفر خيلي خوبي بود و كلي به هممون خوش گذشت در اخر هم بقيه عكسا رو ميزارم اميدوارم خوشتون بياد .![]()
![]()
عكس شماره 2 ( ويلا هاي بانك ملي )
سلام دوستاي عزيز و مهربونم ![]()
ببخشيد دير به دير ميام
باور كنيد از روزي كه اومدم همش كار ريخته سرم و انگار نه انگار كه برا عيد خونه تكوني داشتيم
از هوا كه ديگه نپرسيد بحدي گرمه كه تو خونه با كولر روشن هم عرق ميكنيم
البته ما به گرما عادت دارم و تا بوده همين بوده ولي خوب امسال همتون ميدونيد چون بارون نزده گرما زودتر شروع شده باور كنيد از نيمه ي دوم اسفند ما كولر روشن كرديم
...از گرد و غبار كه ديگه نگو ديگه داريم خفه ميشيم خوب بازم شكر خدايا شكر ناشكري نميكنيم هميشه راضيم به راضي تو ...خوب دوست جونا چه خبرا ؟؟؟؟خوش ميگذره شكر خدا
يه خبر جالب
ما هنوز از تعطيلات عيد نيومديم يه سفر خوب افتاديم
ميگين كجا به سلامتي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟عرض ميكنم خدمتتون
راستش از طرف بانك دعوت شديم چادگان !!!!!!!حالا اين چادگان كجا هست ما هم اولين باره ميخوام بريم راستش هر سال از طرف بانك خونوادگي به مشهد و بابلسر رفتيم ولي اين اولين باره كه ميخوام بريم چادگان همين قد ميدونيم 60 كيلو متري اصفهانه و يه جاي بسيار خوش اب وهواس
البته اينا رو شنيديم و دوستاني كه قبلا رفتن اين اطلاعات رو بهمون دادن
ما هم اگه خدا بخواد پنجشنبه ميريم شهرستان و مامان و خواهراي همسري رو بر ميداريم و به طرف چادگان حركت ميكنيم
خلاصه دوست جونا من تا يه هفته نيستم ولي قول ميدم با دست پر برگردم انشالله تا ميتونم عكس و فيلم ميگيرم و همشو تو وبلاگم مينويسم ...خوب ديشب خواب ديدم دارم آش رشته نذري درست ميكنم و انگار به نيت اموات بوده شايد تو اين هفته آش رشته درست كنم به نيت اموات خانواده خدا همه ي امواتو ببخشه و بيامورزه الهي امين ![]()
![]()
خوب دوست جونا من با آجازه برم
..دلم برا همتون تنگ ميشه
...اميدوارم تو سال جديد همگي دوستان به تموم آرزوهاي قشنگشون برسن و همه شاد و سلامت باشن ![]()
![]()
سلام دوستاي عزيز و مهربونم ![]()
سال نو شما مبارك .
..دلم برا همتون تنگ شده بود .
.
..اميدوارم سال نو برا همتون پر از شادي و موفقيت باشه انشالله
خوب چه خبرا تعطيلات خوش گذشت اميدوارم به همتون خوش گذشته باشه و با دلي پر از شادي سال جديد رو شروع كنيد
به من و همسري هم خيلي خوش گذشت
ما اول قرار بود برا تعطيلات نوروز بريم شيراز ولي در اخرين روز برنامه سفرمون كنسل شد البته من چند روزي هست اومدم
و تو اين چند روز همش يا مهمان داشتم يا خودمون دعوت بوديم برا همين فرصت نشد بهتون سر بزنم ...تصميم گرفتم تو سال جديد يه دستي به وبلاگم بكشم و تغيراتي خوب بهش بدم اميدوارم شما عزيزان هم خوشتون بياد الان خيلي كار دارم فقط اومدم يه سلامي خدمتتون عرض كنم سر فرصت ميام و به همتون سر ميزنم دوستون دارم
و براتون آرزوي شادي و خوشبختي دارم ![]()
![]()
همواره سبز باشيد ![]()
خاله ی خوب بهار ![]()
امروز میخوام بالاخره از یکی بنویسم که بهار خیلی دوسش داره
و به خاطر اینکه تا الان اینجا و تو این صفحه ازش ننوشتم از دست من خیلی دلخوره .
...
از خاله رها ..
. که اولین بوده همیشه .
.. و هست و خواهد بود و بهار هر روز و هر شب براش مسیج می فرسته
و همش خودشو براش لوس می کنه
( غیر از اینه بهار ؟؟؟؟ رها تو بگو ! )
خاله بهار اگرچه از بهار خیلی خیلی دوره اما حتی بیشتر از من یا بابایی احوالشو جویاست ... اونقدر قربون صدقه اش رفته که هر وقت تلفن زنگ میزنه و من دیر جواب میدم بهار با یه لگد محکم که تو دلم میزنه بهم میفهمونه که حتما خاله رهاس ! معطلش نکن ... و من از همین حالا مطمئنم که این دو تا دو زوج جدا نشدنی برای هم میشن .![]()
خاله رها بیش از اندازه این کوچولوی تازه به دوران رسیده رو دوست داره
و هر روز منتظر روز بعده که اونو به اومدن بهار نزدیکتر کنه . و بهار هم این روزا دیگه خیلی کم حوصله تر از قبل با لگد های محکم برای دیدن خاله بی قراری می کنه . طوری شده که من به این باور رسیدم که اولین کلمه که دخترک شیطون مامان و بابا یاد میگیره " خاله " اس ! ![]()
و من خیلی خوشحالم که خاله رها هست و بهار کوچولوی مامان دیگه غصه ی نا مهربونی هیچ کس دلش رو نمی شکنه ..![]()
.. از همینجا به خاله رها با اون صورت بشاش و مهربون و دل صاف و زلالش می گم : ما کوچیک شماییم ... دمت گرم ( اینو از طرف علی گفتم که همیشه سلام می رسونه ) ![]()
![]()
سلام دوستاي نازنينم
قبل از هر چيز از تمام شما عزيزان كه من و همسرم را مورد لطف قرار داديد ممنونم ...ببخشيد اگه جواب كامنت هاي شما عزيزان رو دير ميدم
باور كنيد از ديروز صبح اينترنت تو شهر ما قطع شده و تازه دو سه ساعتي است وصل شده...... باز پنج شنبه شد وباز پسر عموم مطابق معمول هر پنج شنبه كه با چند برگ روزنامه به خانه ي ما اومد ولي اين بارآومدن او براي من معناي ديگري داشت ..يادم مياد اون روز خيلي دقيق تر به صورت اون نگاه ميكردم صورتش مثل هميشه آرام و محجوب بود .
..بعد از احوالپرسي از من خواست كه به حياط خانه بریم و كمي با هم صحبت كنيم .خدا جون اون لحظه چقدر آرام بودم ...از چند روز قبل كه پدر در مورد اون با من صحبت كرده بود بي صبرانه منتظر اين لحضه بودم اولين بار بود كه عاشق شده بودم .
.اولين بار بود كه كسي رو غير از خونوادم دوست داشتم و قلبم براش مي تپيد
.مني كه تا ان روز انقدر بي تفاوت به همه چيز نگاه ميكردم حالا ديدم به همه چيز طور ديگري بود ...شادي عجيبي سراسر وجودم را گرفته بود ...پسر عموم شروع به حرف زدن كرد از سختي هاي زندگي گفت و اينكه بعد از فوت عمو چقدر تنها و بي ياور شده بود از خواهر و برادراش و خرج تحصيل و زندگي شون گفت :و اينكه تواين چند سال كه مشغول كار شده اوضاع مالي اونا بهتر شده ولي از اين ميترسه كه كسي رو كه بعنوان شريك زندگي انتخاب ميكنه نتونه اين شرايط رو درك كنه و زود خسته بشه و جا بزنه ...اون گفت يه حسي به من ميگه فقط تو ميتوني به من كمك كني فقط تو كه هم خونم هستي و نزديكترين كس بعد از خونوادم به مني ....خلاصه ما با هم به توافق رسيديم و علاقه ي عجيبي بين ما به وجود امده بود ...من تمام و جودم عشق نسبت به اون شده بود ...عاشقش بودم چون بيش از اينكه به فكر خودش باشه به فكر ديگران بود بسيارمهربان و خوش اخلاق بود و از همه مهمتر با ايمان بود و توكلش فقط به خدا بود ...بلاخره در 30 تير ماه 1376 ما به عقد هم در امديم
در همان سال هم در آزمون سراسري قبول شدم من اولين رشته اي كه قبول شدم دبيري تارخ بود كه دانشگاه شيراز قبول شده بودم و تو شهر خودمون هم پيام نور قبول شده بودم ...ميدونستم اگه برا همه بگم دبيري شيراز قبول شدم مجبورم ميكنن كه برا ادامه تحصيل به شيراز برم ولي تصميمم رو گرفتم بجز همسري به كسي چيزي نگفتم و با موافقت همسري در رشته علوم تربيتي دانشگاه پيام نور در شهر خودمون مشغول شدم اينو هم بگم مهريه ي من يك جلد كلام الله مجيد بود و يك دست اينه شمعدون من به شخصه تمايل نداشتم مهريه سكه بزنم ...اصلا اگه به خودم بود هيچي نميزدم ولي با اصرار اطرافيان حاضر شدم پنج سكه پشت مهريم باشه ....يك سال بعددر بيستم ابان ماه 1377 ما زندگي مشتركمون رو با عشق اغاز كرديم ما از همون اول با هم صادق بوديم و هيچي رو از هم پنهان نمي كنيم ...تو اين چند سال نه تنها از انتخاب اون به عنوان همسر پشيمان نيستم بلكه هميشه بابت اون خدا رو شكر ميكنم
...همسر من مرد زندگيست ...اون هيچ وقت اظهار خستگي نميكند ..شكر خدا خانواده عموم هم بسيار به من احترام ميگذارند ...من هر كاري كه از دستم بر بياد برا اونا انجام ميدم ...با اونا دوست هستم اونا حرف دلشون رو به من ميزنند .و من از اين بابت خوشحالم .
..من و همسري با تمام فاميل رابطه داريم و شكر خدا همه از ما راضي هستن ..من بعضي وقت ها ميبينم كه بعضي از دوستان در مورد مادر شوهراشون چيزاي ميگن ...بخدا تعجب ميكنم زن عموم منو مثل چهار دختر خودش ميدونه ...وقتي چيزي ميخرم از ته دل خوشحال ميشه و با اينكه هنوز نتونستم براش يه نوه بيارم ولي خدايش شاهده يك بار به روي من نياورده ...در حال حاضر ليسانس دارم ولي سر كار نميرم ...همسري بهم ميگه رها نميخواد هر دو مون پير بشيم تو اين اداره ها بزار حد اقل يكيمون جون بمونيم!!!.
.خودم عاشق كار خونه هستم ...از تك تك لحظه هاي زندگيم لذت ميبرم خوشحالم كه هيچ يك از اطرافيانم ازم دلگير نيستن.يه چيزي بگم تو اين نه سال شايد كمتر باري اتفاق افتاده كه من و همسري سر هم داد بزنيم يا از دست هم عصباني باشيم خوشحالم اينو بگم كه همه زندگي ما و طرز برخورد ما با هم رو رو الگو ي خودشون قرار ميدن
...دوستاي زيادي داريم كه با ديدنشون هميشه شاد ميشيم .
..من و همسري هميشه راضي هستيم به رضاي خدا .
..خوب دوستاي مهربونم اميدوارم شما هم هميشه در كنار عزيزانتان روزگار خوشي داشته باشيد ...![]()
.
خوشبختي را نمي توان وام گرفت .خوشبختي را نمي توان براي لحظه اي نيز به عاريت خواست .خوشبختي را نميتوان دزديد .نمي توان خريد.به دام انداخت به خانه ي خويش اورد و در قفس محبوس كرد .به اميد باطلي_به خيال خامي ![]()
خوشبختي گمان مي كنم تنها چيزي است در جهان كه فقط با دستهاي طاهر كسي كه به راستي خو اهان ان است. ساخته ميشود .و از انديشيدني طاهرانه....![]()
.
![]()
سلام دوستاي مهربونم امروز تصميم گرفتم كمي در باره گذشته خودم و همسرم و خانواده همسرم براتون بگم
من روي هم رفته ده تا عمو دارم كه كه دو تا از عموام چند سالي ميشه كه ازدنيا رفتن
..عموي بزرگم كه پدر همسري هم بودن وقتي كه همسري نوزده ساله بود از دنيارفت همسري فرزند بزرگ اون بود و بجز همسري سه پسر و چهار دختر هم داشتن عموم شغل دولتي داشت و يك خونه ي بسيار بزرگ تو شهرستان ما پيش هم زندگي نميكرديم تقريبا از اون موقع كه خودم رو شناختم ما تنها كساني از فاميل بوديم كه بخاطر موقعيت شغلي پدر در اينجا زندگي ميكرديم ولي بقيه عموام همه در زادگاه ما كه شهري زيبا در استان لرستان هست زندگي ميكنن ...همسري از همان موقع سر پرست خانواده شد و در كنار درس خوندن كار هم ميكرد ..زن عموم هم كه طفلي با همون حقوق كه از عموي خدا بياموز ميگرفت زندگي را هر طور كه بود ميگذراند ....سالها گذشت و در سال 74 همسري در امتهان يك اداره دولتي در شهرستاني كه ما الان ساكن هستيم قبول شد از همان موقع همسري پنج شنبه ها به خانه ي ما كه خانه ي عموش بود ميامد ...و استراحتي ميكرد و شب دوباره ميرفت ...اين رو هم اضافه كنم كه همسري تو اين چند سال قبل از اينكه خودش خونه بخره پيش مادر بزرگش زندگي ميكرد ...من تو اون زمان سخت مشغول درس خواندن بودم و تعريف از خود نباشه بجز درس به هيچي فكر نميكردم ...و بسيار ازنظر اخلاقي مغرور بودم ..و فقط به فكر خودم بودم ...و درسم ...و تو اين مدت به همسري به چشم فقط يه پسر عمو نگاه ميكردم كه مهمان ماس اخه سنم هم طوري نبود كه به فكر شوهر كردن باشم ..
.همسري هم به ظاهر هيچ گونه نظر خواصي به من نداشت ...اينو هم بگم من و همسري يازده سال اختلاف سني داريم ..ولي زياد بهمون نشون نميده در يكي از روزهاي سال 75 يكي دگر از عموام بر اثر تصادف از دنيارفت اون هم زمانيكه فوت كرد چهار تا بچه داشت ...براي مراسم عمو به شهرستان رفتيم همسري بيش از بقيه پسر عموام ناراحت بود اون بعد از فوت پدرش تمام دلخوشيش به عموم بود ....ما بعد از يه هفته بر گشتيم ....سال 76 من ديپلم گرفتم و داشتم برا كنكور اماده ميشدم شايد براتون جالب باشه كه همسري تا اون موقع با اينكه هم شغل خوبي داشت هم خونه ولي به خواستگاري هيچ كس نرفته بود و زن عموم و دختراش مرتب به اون ميگفتن بايد ازدواج كني تا حالا هم برات دير شده ..ولي همسري به اونا گفته بود من سرپرست شما هستم و هنوز هيچ كدوم از برادرام سر و سامون نگرفتن و همه مشغول درس خوندن هستن ...من بايد با يكي ازدواج كنم كه شرايط من رو درك كنه و بتونه باشرايط من كنار بياد .....هيچ وقت اون روزي رو كه پدرم با من درمورد ازدواج صحبت كرد رو از ياد نميبرم ..بجز همسري پسر عموي ناتنيم كه پسر عموي پدرم بود و مهندس بود و وضع مالي اون به مراتب از همسري بهتر بود هم به خواستگاري من امده بود ..پدرم همش از پسر عموي خودش تعريف ميكرد و اينكه اگه با اون ازدواج كني تا آخر عمرت در آسايش هستي ولي زياد با ازدواج من با همسري مايل نبود ...و دليلش هم همون دليلي بود كه همسري خودش ميدونست و بخاطر اون تا حالا ازدواج نكرده بود ...پدرم حق داشت اون معتقد بود من تحمل ندارم كه همسرم تمام فكرش متوجه خواهر برادراش باشه من تو زندگيم سختي نكشيده بودم ...من همون موقع آب پاكي را رو دست پدرم ريختم و گفتم ...من با پسر عموي مهندس شما ازدواج نميكنم...من تصميم خودم را گرفته ام و ميخوام با پسر عموي خودم ازدواج كنم ......![]()
..
ادامه دارد.........
سلام سلام سلام![]()
![]()
امروز ميخوام براتون اتفاقات جالب اين چند روز رو بگم....
آخريش همين ديشب بود كه بدجور شوكه شدم از اين اتفاق....
من و آبجي غزل اومديم كه بريم به وبامون سر بزنيم... منم بعد از اينكه ديدم هيچ كامنتي ندارم فقط ازش خواستم وبمو نشون بده چون تازه قالبش رو عوض كرده بودم و خواستم دوباره ببينمش....
خب وب من باز شد اما با كمال تعجب ديدم كه عنوان وبلاگم عوض شده ....
اسم وب آبجي غزل و اسم خودش به جاي اسم و عنوان قبلي اومده بودن....
آبجي غزل غمگين مينويسه و اسم وبش هم غمگينه واقعا منظره ي خنده داري بود ديدن يه اسم غمگين بالاي نوشته هاي شاد توي وبم....
همش تقصير خودم بود از وقتي غزل اومده مرتب دنبال قالب واسه وبامون ميگرديم آخرشم هميني شد كه گفتم و دوباره برگشتم سر خونه ي اولم...
من هر ماه همسري برام100 ساعت اينترنت اشتراك ميكنه و منم باور كنين تمام روز رو از بيكاري اينترنت ميسوزونم و بي فايده....
بيشتر وقت ها هم اينترنت مشكل داره تو شهرمون و از بيكاري نميدونم به كجا پناه ببرم همسري هم كه سرش با كارش گرمه ....
ماجراي بعدي هم بر ميگرده به دو روز قبل وقتي من و غزل تصميم گرفتيم با هم بريم خريد...
توي شهرمون يه بازار قديمي و سر پوشيده هست كه فقط ظاهرش قديميه وگرنه اجناس جديد و خوبي داره...
و اينجاست كه دو تا موتور سوار وارد ماجراهاي ما ميشن ...
خلاصه داشتيم گشت ميزديم تو مغازه ها كه در حين بيرون اومدن از يه مغازه يه مرد موتور سوار كه داشت به زور خودشو از بين آدما با موتورش رد ميكرد چرخ عقب موتورش گير كرد توي جوي آب گل
و منه از همه جا بي خبر هم كه داشتم مسير خودمو ميرفتم يهو كلي آب گل پاشيد رو مانتو و شلوارم
و هر چقدر همه بهش بد و بيراه ميگفتن حاليش نبود...
به جز من چند نفر ديگه رو هم گلي كرد و غزل كه واسه خودش تر و تميز مونده بود همش با خنده دنبال يه شير آب ميگشت تا مانتومو تميز كنم ...
خودم هم از يه طرف لباسام افتضاح شده بود و از طرف ديگه خندم ميومد،
ولي نوبت غزل هم شد ميگين چطور؟
همونطور كه داشتيم از يه خيابون اصلي به اونطرف ميومديم يه موتور سوار ديگه كه مث اينكه خيلي عجله داشت به غزل كه عقب تر از من راه ميومد گفت برو كنار انگار چوب كبريتي هستي ...
چشمتون روز بد نبينه غزل دچار افسردگي شده بود حالا و همش به من ميگه آبجي من خيلي لاغرم؟؟؟؟
خلاصه ماجراهاي جالبي بودن كه بد نديدم واسه شما هم تعريفشون كنم راستي امروز كه به وب محبوبه دوست عزيزم سر زدم در مورد داييه مادرش نوشته بود كه چقدر انسان خيري بوده كه به همه كمك ميكرده و رفتار خيلي خوبي داشته ، و حالا فوت شدن ....
محبوبه توي وبش حرفاي خوبي نوشته كه منم با اونا موافقم
... آدم خوبه كه توي اين دو روز دنيا همه ازش خير ببينن و به همه كمك كنه
... چون خوبي هاس كه از آدما ميمونه و چه خوبه كه هممون اينطور زندگي كنيم و به خوبي ازمون ياد بشه
... خب برا همتون آرزوي موفقيت و تندرستي دارم
.... شاد باشيد![]()
سلام دوستاي عزيزم اميدوارم روز تعطيل خوبي داشته باشين
... از روز چهارشنبه تا حالا بلاگفا كمي مشكل پيدا كرده بود و سيستم نظر دهي اون به كلي قاطي كرده بود
.... به همين خاطر نتونستم بهتون سر بزنم و از اين بابت خيلي شرمندتونم....
خيلي دوس داشتم براي ونوس عزيز با اون آپ قشنگش نظر بدم ولي متاسفانه نشد....
راستي من يه مهمون عزيز دارم آبجي غزلم از شهرستان اومده تا يكي دو هفته اي پيش من بمونه
.... اين چند روز كارمون همش شده ياد آوريه خاطرات گذشته و با هم خنديدن كه واقعا لحظه هاي خوبين....
ديروز عصر بعد از مدتها با هم رفتيم خريد كه اونم به نوبه ي خودش جالب بود.
... كلي به هر دوتامون خوش گذشت.... همين ديشب ياد يه خاطره افتاديم كه بد نيست براتون تعريفش كنم تا شما هم از شنيدنش لذت ببريد ...
حدود يك سال پيش بود كه من و خواهرديگه ام كه دو ماه پيش عروس شده بود تصميم گرفتيم به يه آموزشگاه خياطيه خوب بريم تا هم سرگرم بشيم هم يه هنري ياد بگيريم
.... خريد روز اول خياطي كه يه ليست بزرگ بود و مي بايست همون روز اول تهيه كنيم
... با كلي شور و شوق رفتيم ثبت نام كرديم و بعد خريد وسايل مورد نياز و اشتياق روز بعد
.... روز دوم با استادمون كه يه خانم بسيار جدي و باكلاس بود بيشتر آشنا شديم و از دامن هاي ساده درسمون شروع شد ... بعد از كلاس تا رسيديم خونه ناهار خورديم و من به تنهايي مشغول انجام تكاليف شدم ولي خواهرم برا خودش استراحت كرد .... من از همون دوران مدرسه هم كه بودم تا مي رسيدم خونه اول تكاليفم رو انجام ميدادم و بعد استراحت ميكردم
... خلاصه تا عصر تقريبا تمام كارهامو انجام دادم و فقط مونده بود يه سوال كه منتظر بودم خواهري بيدار شه و ازش بپرسم .
... ولي خواهرم غزل كه الان پيشمه قبلش گفته بود كه امكان نداره تو و ارغوان تا آخرش با هم برين كلاس و اين هم شد....
خب عصر شد و من سوالم رو اينجوري پرسيدم كه : ارغوان جون در مورد دو تا دامني كه دوختم ساسون ها بايد تخليه بشه بعد دوخته بشه يا بايد همينجور بمونه.
... كه خواهري با اعتماد به نفس كامل گفت بايد تخليه بشن و بعد اونا رو بدوزي و اين كار رو هم كردم ... شب بعد از شام با خيال راحت ميخواستم بخوابم
كه با كمال تعجب ديدم خواهري در حال درست كردن دامن ها ساسون ها رو اصلا تخليه نكرد
و بعد از پرسش من كه با تعجب همراه بود با خنده گفت كه اشتباه كردم و اصلا هم به روي مباركش نياورد
و خدا ميدونه كه چقدر اون لحظه عصباني بودم
و به مادرم گفتم كه ارغوان چقدر بدجنسانه كار منو خراب كرده و من هم گفتم كه هرگز ديگه پامو تو كلاس نميزارم.
.. مامانم كه ميدونست اگه قسم بخورم كار تمومه ازم ميخواست اينكارو نكنم ولي من تصميم خودم رو گرفته بودم بالاترين قسمم رو كه هميشه سخت ميخورم گفتم و واقعا ديگه نرفتم
و نه پول شهريه برام مهم بود نه اون همه خريد خياطي ولي خواهري 9 ماه كامل دوره رو گذروند و اين براش يه تنبيه حسابي شد چون به تنهايي نميتونست همه ي كلاس ها رو بره ... حالا كه ياد روزهاي با هم بودنمون ميفتم وقتي كه هممون پيش هم بوديم و روزگار خوشي ميگذرونديم غصه ميخورم كه حالا تنها شدم و فقط ياداوريه خاطراته كه خنده رو به لبامون مياره و تحمل تنهايي رو برام ساده ميكنه
... چقدر قشنگ بودن اون روزها ............![]()
![]()
![]()
سلام دوستاي نازنينم ...اميدوارم خوب و تندرست باشيد
...پيشاپيش فرا رسيدن عيد سعيد فطر را به همه ي شما عزيزان تبرك ميگويم ..اميدوارم طاعات و عبادات شما عزيزان موردقبول خداي بزرگ قرار گرفته باشه ...آمين.
..امروز ميخوام يه موضوعي رو بهتون بگم..شايد به نظرتون كمي خنده دار بياد .
..راستش موضوع اينه كه من موهام بلنده اره تعجب نكنيد
من از وقتي خودم رو شناختم هميشه موهام بلند بوده
...حالا بماند كه در بچگي چه زجري از دستشون ميكشيدم تمام ايام بچگيم يه بار حرص موند تو دلم كه مثل بچه هاي ديگه من هم موهام كوتاه باشه يه مدلي داشته باشه
...هر چه قدر به مامانم اصرار ميكردم كه تو رو به خدا بزار من هم موهام كوتاه باشه ...ولي فايده نداشت بابام عاشق موهاي من بود ...و حاضر نبود به هيچ قيمتي من موهامو كوتاه كنم
...روزها همين طور ميگذشت ...البته اينو هم بگم فقط بابام نبود كه مخالف كوتاه كردن موام بود بلكه تمام دوستام فاميل و هر كسي كه منو ديده بود هم مخالف بودن و مرتب ميگفتن چطور دلت مياد موهاي به اين قشنگي رو كوتاه كني .
.....خلاصه زمان گذشت تا اينكه همسري به..خوستگاري من اومد
...اينو هم بگم من تمام دلخوشيم اين بود كه بعداز ازدواج با خيال راهت موهام رو هر مدلي كه دوست داشته باشم كوتاه ميكنم و همش قند تو دلم اب ميشد كه بلاخره من هم به ارزوم ميرسم ...
. دو سه روزي بود كه ما از نظر شرعي محرم شده بوديم كه من مريض شده بودم
و چند روزي تو بيمارستان بستري شدم وقتي اومدم خونه تو اتاقم خوابيده بودم
كه همسري وارد اتاق شد و من سريع از جام بلند شدم و دنبال شالي چيزي ميگشتم كه با هاش موهام رو بپو شونم
..اخه هنوز زياد با هم راحت نبوديم .
..هيچ وقت يادم نميره همسري انقدر محو تماشاي موهام بود كه اصلا سلام نكرد .
..يعني اومده بود عيادت نامزدش چي بگم ..
.با حرفاي كه همسري زد و تعريفاي كه كرد و اينكه من هميشه دوست داشتم زنم موهاش بلند باشه فهميدم كه زهي خيال باطل تا خونه ي آقا جونم بودم از دست بابام جرات نميكردم يه سانت از موهام رو كوتاه كنم و حالا از دست همسري ....خلاصه دو ماهي از عروسيم گذشته بود كه با مامانم رفتم ارايشگاه ..
.مامانم بعد از اصلاح ..با خيال راحت مواشو كوتاه و بعدش رنگ كرد ..قربونش برم چقدر هم تغير كرد .
..نوبت من شد حالا بماند مشترياي آرايشگاه چقدر از موهام تعريف ميكردن
...ولي برام اصلا مهم نبود
...خسته بودم از دستشون ...همش با خودم ميگم خدا چرا من اجازه موهاي خودم رو نبايد داشته باشم ...بعد از رفتن مامان ...يه لحظه فكري افتاد تو سرم تصميم رو گرفته بودم ..ديگه هيچ چيز برام مهم نبود
....به خانم ارايشگر گفتم ببخشيد من ميخوام موهامو كوتاه كنم ...زودي گفت حيف خانوم .موي به اين قشنگي ولي من تصميمم رو گرفته بودم و به عواقبش فكر نميكردم ..
.وقتي خانوم ارايشگر قيچي رو به موام گذاشت يكي از مشتريا عطسه كرد و به اصطلاح ما صبر اومد البته نميدونم شما هم به صبر اعتقاد داريد
...موهامو كوتاه كردم خداي من چقدر تغير كرده بودم چقدر از حالت صورتم خوشم ميومد
....با خودم گفتم حتما اگه همسري ببينه خيلي خوشش مياد با خوشحالي اومدم خونه...منتظر شدم همسري بياد ...برا اينكه غافلگير بشه يه شال زده بودم وقتي همسري اومد ...با نگاه متعجب
پرسيدچرا شالتو در نمياري من هم به آرامي شالو از رو موام برداشتم ...چشمتون روز بد نبينه تا اون لحظه همسري رو اينطور عصباني نديده بودم
بلند شد در حالي كه صورتش از عصبانيت سرخ شده بود گفت :رها چكار كردي با خودت ...با ترس گفتم خوب من ...گفت هيچي نگو .
..مثل ديونه ها شده بود من هم همش گريه ميكردم
و مي گفتم مگه من چكار كردم ...چرا اينقدر عصباني هستي ...ولي اون فقط سرشو تكون ميداد...بعداز چند دقيقه گفت عمو و زن عمو ميدونن چكار كردي گفتم ...نه ..اخه مگه چي شده بابا جون دوباره رشد ميكنن... سرتون رو درد نيارم ...تا يه هفته همسري خوب باهام حرف نميزد
...از بابام كه ديگه نگو ...اين ماجرا مربوط به هشت سال پيش ميشه و الان موهاي من دوباره به بلندي اون سال شدن ولي هنوز آرزوي موي كوتاه تو جونم مونده ...
..امروز نوبت ارايشگاه دارم
....ديشب خواهري كه ماه قبل عروس شده بهم تلفن زد و گفت من فردا ميرم آرايشكاه اون از همون اول كسي كاري به كارش نداشت ...الان هم همسرش به قول خودش اصلا به اين چيزا توجه نميكنه .....نميدونم چرا ولي ديشب همش به ياد اين ماجرا افتادم ...
.شايد پيش خودتون بگيد بابا مگه ميشه موهات برا همسرت اينقد مهم باشه ...بايد بگم اره براش خيلي مهمه...شايد باور نكنيد ميگه هر چيزي بخواي نميگم نه فقط مو هات رو هيچ وقت تا زماني كه همه سفيد بشن كوتاه نكن ...و من هم با توجه به تجربه چند سال پيش اين كارو نميكنم ..... اي واي شرمنده به خدا چقدر حرف زدم .
.....اميدوارم هميشه شاد باشيد .![]()
....
د![]()
وستای گلم سلام
امروز روز خوبی بود برای من ... بین تموم آدمهایی که میان خونه مون و میرن ؛ یه نفر هست که شاید خیلی بیشتر از بقیه با من صمیمیه و تنها کسیه که میتونم با جرات بگم قدر خواهرای خودم دوستش دارم
. و اون کسی نیست جز زهرا دوست خوبم که همدوره ی روزهای دانشجوییه من بود . و بعد از ازدواجش هنوز با من در ارتباطه و یکی از شانس های من این بود که زهرا هم تو شهری که من زندگی میکنم ازدواج کرد با اینکه خونه شون اینجا نیست . دختر کوچولو و شیطونش هم که حسابی سرگرممون کرد .
ستایش کوچولو واقعا بچه ی اکتیو و فعالیه با اینکه یه سال و نیم بیشتر نداره . خدا بهش ببخشه . و من همینجا به زهرای عزیز میخوام بگم که خیلی دوسش دارم و نمیدونم اگه نبود من با کی میتونستم اینهمه راحت و بی دغدغه از زندگیم بگم . من مطمئنم شماها هم حتما توی زندگیتون دست کم یکی از این دوستا دارید که تو تمام موارد زندگی میشه بهشون اعتماد کرد و روی کمک و هم فکریشون حساب . دوست خوب واقعا یه نعمته و باید تا جایی که میتونیم حفظشون کنیم .
زهرا امروز بی خبر و میشه گفت به نوعی سر زده اومد. اما زهرا مثل همیشه اینو گفت برای توجیه من که : نمیخوام تو زحمت بیفتی
... اومدم که با هم بشینیم و یه دل سیر حرف بزنیم .
.. نه اینکه تو همش مشغول پذیرایی و آشپزی باشی البته زهرا و همسرش برا افطار منزل ما بودن وای که چقدر از با او بودن خاطره دارم ![]()
– تو دانشگاه – که با یادآوریشون کلی شاد میشیم . تو حرف زدن با اون هیچ وقت زمان کافی نیست و همیشه خیلی زود روزمون و وقتمون تموم میشه . به امید اینکه زندگیه شما هم سرشار از اتفاقات خوب و خاطره های به یاد موندنی و شیرین باشه ![]()
!
شاید کسی را که با او خندیده باشی فراموش کنی ... اما کسی را که با او اشک ریخته ای محال است از یاد ببری![]()
... جبران خلیل جبران ...
![]()
سلام
خداي من چقدر دلم برا اينجا تنگ شده بود ...دوستاي مهربون حالتون خوبه ؟اميدوارم كه شاد و تندرست باشيد .![]()
..قبل از هر چيز حلول ماه مبارك رمضان ماه مهماني خدا را به شما تبريگ ميگم ..اميدوارم بندگان خوبي براي خداي مهربون باشيم...
.دوستاي گلم من بلاخره پس از غيبتي چند هفته اي برگشتم
...شكر خدا عروسي خواهري به بهترين نحو ممكن برگذار شد و ابجي گلم به خانه بخت رفت ![]()
![]()
...اميدوارم خوشبخت و سعادت مند باشه ..من ديروز با داداش محمد اومدم ..اخه همسري عزيز بعد از عروسي خواهري چون مرخصي نداشت برگشت ولي من به اصرار بابا و مامان كه از رفتن ابجي مهربونم كمي دلتنگ بودند چند روزي بيشتر موندم ..
.راستي خواهري قول داده تا يكي دو هفته ي اينده يه وبلاك برا خودش درست كنه و خاطرات زندگي مشتركش رو بنويسه براش از صميم قلب آرزوي موفقيت و شاد كامي دارم .
..راستي يه اتفاق بامزه براتون تعريف كنم روز عروسي ابجيم و شوهرش رفته بودنن پارك جنگلي كه تو شهر خودشونه تا از مراسم عروسي فيلم بگيرن ...اونجا يه درياچه مصنوعي خيلي زيبا هم هست كه در طول روز بچه ها و بعضا آقايون هم مشغول شنا هستن
همينطور كه خانوم فيلمبردار مشغول فيلم بر داري از عروس و داماد بود دو تا از اين آقا پسرا كه مشغول شنا بودنن با ديدن اونا از اب بيرون اومدن و رفتن به طرف داماد و شروع كردن به تبريك گفتن و مرتب به ابجيم كه از تعجب خشكش زده بود ![]()
..ميگفتن انصافا بهترين معلم رياضي بوده كه ما داشتيم قدرش رو بدون و ما كه تازه متوجه ماجرا شده بودي زديم زير خنده...![]()
..خوب دوستاي گلم من اگه خدا بخواد سعي ميكنم هر روز اپ باشم براتون از صميم قلب آرزوي موفقيت دارم ..![]()
.تا بعد


