تبليغاتX
خانه ی سبز ما

خانه ی سبز ما

روزمرگی های من و همسری
خونه تکونی

دوستاي مهربون سلام

اميدوارم شاد و تندرست باشي ....من اگه خدا بخواد از اول اسفند قصد دارم خونه تكوني رو شروع كنم همسري همش ميگه بابا خونه تكوني چيه خوب همه جا تميز و مرتبه اينا حرف اي كه همسري هر سال اين موقعه ها ميزنه و من گوشم از اين حرف ها پره ...آخه اون نه حوصله ي كمك داره نه راستيتش وقت اين كارو من عاشق خونه تكوني برا عيد هستم هر چي هم همه چيز تميز و مرتب باشه بازم خونه تكوني يه چيز ديگه است ...اين روزا هوا كاملا بهاريه و ما به نحو احسن از اين هوا استفاده ميكنيم آخه ما جنوبيا قدر هواي سرد و خنك رو خوب ميدونيم باور ميكنيد هنوز به نيمه ي اسفند نميرسيم كه هواي ما گرم ميشه!!! ...خدا شاهده پارسال دو روز مونده به سيزده بدر هوا به حدي گرم شد كه به ناچار كولر روشن كرديم .. مهموناي عيد همه شاكي شده بودن و مرتب ميگفتن واي يعني از حالا گرماي شما شروع شده .....چند شب پيش يه خواب عجيب ديدم خواب ديدم كه انگار رفتم خونه ي خدا مكه ....خدا جون چقدر خوشحال بودم  سر از پا نميشناختم ..ولي يه چيز كه برام خيلي عجيب بود اين بود كه حتي يك نفر هم با هام نبود!!!!!!!!!!! بجز همسري همش گيج اين ور اون ور ميرفتم و زيارت و طواف ميكردم و همش به همسري ميگفتم تو رو خدا ميبيني محسن ديدي اون موقع كه مامان اينا  اومده بودن چقدر شلوغ بود چطور حالا اينقدر خلوته ....خداي من رفتم و با خيال راحت حجر السود رو زيارت كردم !!!!!!!!!!...همسري هم همش با من زيارت ميكرد چقدر احساس سبكي ميكردم هنوز تو همون حال و هوام  احساس ميكنم رفتم مكه و حاجي شدم...خدايا شكرت بخاطر همه چيز .خوب دوستاي مهربونم من با آجازه برم به كارام برسم ....اميدوارم شما هم هميشه شاد و موفق باشي .....

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت11:11توسط رها |
دوباره سلام

سلام دوستاي مهربونم

 

اميدوارم خوب و سلامت باشيد ... بخاطر اين تاخير چند روزه منو ببخشيد ....  راستش همسري يه سرماخوردگي شديد گرفته بود و منم  مشغول مراقبت و پرستاري از همسري بودم شكر خدا الان خوبه .امروز  ظهر آبجي غزل رفت خيلي دلم براش تنگ شده تو اين دو هفته كه پيشم بود گذشت زمان رو احساس نميكردم حتما شما هم متوجه شده بوديد كمتر ميومدم نت ...اميدوارم به سلامتي برسن ....ديروز يكي از دوستام تماس گرفت و گفت مثل هر سال  اين موقع كه بازار نماشگاه ها داغ است تو پارك دولت يه نماشگاه سوغات و محصولات ديگر استانها رو اوردن اگه تونستين بيان دنبال من تا با هم بريم همسري هم منو غزل و اون دوستمو رسوند در نمايشگاه نسبت به سالهاي قبل بهتر بودخيلي خيلي هم شلوغ بود  منم مقداري آجيل و ترشي گرفتم غزل هم طبق معمول رفته بود سراغ غرفه زيور الات و دو تا دسبند خيلي قشنگ خريد راستي غرفه ي عطاري هم پر بود از گياهان داروي مقداري هم آويشن و گل گاو زبان گرفتم با نبات ديشب برا همسري دم كردم خيلي خوشش اومد ...خلاصه كلي خوش گذشت ولي دوستم همش ميگفت ديگه بريم ميترسم همسرم از سر كار بياد و عصباني بشه و ما هم به ناچار زود اومديم طفلك دوستم  همسرش مرد خوبيه ولي زياد اهل معاشرت و رفت اومد خانوادگي نيست سالي تا سالي هم دوستم رو بيرون نميبره ..خوب چه ميشه كرد ....راستي پيشاپيش روز والنيتان هم مبارك اميدوارم هميشه دلهاتون پر از عشق نسبت به هم باشه هر چند اينها همه بهانه ايست براي محبت و مهرباني.......و چه خوب است اگر هميشه بهم عشق بورزيم و قدر تك تك ثانيه هاي عمرمان را بدانيم ...دوستون دارم و اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشيد ..................

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت14:18توسط رها |
گل همیشه بهار ما

سلام دوستاي گلم

ممنون بابت نظراتتون ... الحمدالله با وساطت اقوام و فاميل زن عموم اومده سر  خونه و زندگيش و همش اظهار پشيموني كرده ..مامانم ميگه از ديروز كه رفتيم آورديمش همش گريه ميكنه و ميگه : من سرم درد ميكنه كه اين كارا رو ميكنم و الانم پشيمونم.. ما هم از خدامونه كه واقعا همينجوري باشه و ديگه از اين قبيل اتفاقات تو فاميل ما نيفته ... هر چند ديگه زن عموم حرمت قبلي رو شكونده و ما مث قبلنا احترامش رو نداريم... خب بگذريم... يه خبر هم دارم براتون ... وبلاگ خواهري و مسافر قشنگش تو لينكامه اگه ببينيد ... الهي قربونش برم بهار صداش ميكنن... ديشب خواهري تماس گرفت و گفت كه يه متن براي خاله رهاي بهار نوشتم ولي تا خواستم بزارمش بلاگفا مثل هميشه قاطي كرده و ديگه فراموش كردم بزارمش و قول داده در اولين فرصت بزارش تو وب.... من و همسري هم خوبيم... اين چند روز همش برا عموم ناراحت بوديم ولي الان كه همه چي روبه راهه ما هم از نظر روحي كمي بهتريم ... طبق معمول من و غزل همش به خريد و گشت و گذاريم... ديروز تماس گرفتم با همسري و گفتم : عزيزم خرجيه خونه تموم شده يه مقداري پول با خودت بيار اونم گفت: امان از دست تو و غزل كه اين ماه منو بيچاره كردين و بعد قول داد كه بياره و آورد... ما هم كه هميشه از حساب ماه بعدمون بر ميداريم ... آدم سلامت و خوش باشه پول كه هميشه هست ... خيلي دوستون دارم و براتون از صميم قلب آرزوي روزهاي قشنگ و پر از صميميت و خوشبختي رو از خدا ميخوام... راستي من برا ناهار امروز آبگوشت درست كردم ...غزلم الان داره سبزي خوردن پاك ميكنه .. نميدونم بعد از اينكه غزل بره ميخوام چيكار كنم ؟ بازم تنها ميشم ... ولي هميشه با داشتن دوستاي گلي مث شما شادم و تنها نيستم

همواره سبز باشين... تا بعد خدا نگهدار

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت11:40توسط رها |
امان از دست این روزگار

 

سلام به شما دوستاي گلم

امروز ميخوام يه ماجرايي رو كه اخيرا تو فاميل ما اتفاق افتاده براتون بگم: بزارين از اولش بگم تا آخرش ، بعد ميگم چه اتفاقي افتاده

ماجرا از اينجا شروع ميشه كه يه خونواده ي مستمند در همسايگيه مادربزرگم اينا زندگي ميكردن... اونا يه دختر داشتن با چند تا پسر كه از وضعيت زندگيه بدي كه داشتن كلافه شده بودن... اونا يه پدر نابينا داشتن كه از كار بيكار شده بوده و پسر هاش هم رفته بودن دنبال كار خلاف واسه همينم پدر بزرگم پيشنهاد كرده دخترشون و بده به اين عموم ...

خلاصه يكي از عموهاي ما كه اونموقع مجرد بوده از مامان بزرگم خواسته تا بره خواستگاري واسه اين دختره تا بيشتر از اين سختي نبينه تو زندگيش... اونموقع عموم ديپلمه و كارمند بوده... بماند كه چقدر عموم كمكشون ميكرده تو عالم همسايگي... خلاصه ميرن خواستگاري و اون دختره ميشه زن عموي ما كه اي كاش نميشد

اخيرا فهميديم كه زن عموم اومده قهر خونه ي مامانش اينا... وقتي علت رو پرسيديم گفته كه عموتون سر ما داد كشيده... انقدر تعجب كرديم كه نگو... من نميخوام زود قضاوت كنم ولي اين عمويي رو كه من ميشناسم بسيار آدم كم حرفيه طوريكه با ما هم كه برادر زاده هاشيم هم خيلي كم شوخي ميكنه ... اونوقت اون ميگه كه سرش داد كشيده... كاش بدونين كه اين عموي ما چقدر زندگيه مرفهي براش درست كرده از خونه ي مستقل گرفته ، ماشين تا اين اواخر عمل هاي زيبايي و كلاس هاي ورزشي برا خانوم... كه اصلا اين مسائل ( عمل زيبايي ) تو فاميل ما جايگاهي نداره... از همون اول زندگيه مشتركشون يه اتفاقايي ميفتاد كه واقعا در شان خونواده ي ما نبود... زن عموم يه آدم بد شده بود با بعضي ها رابطه داشت ... خيلي ها اونو جاهايي ميديدن مثلا تو رستوران... و وقتي به عموم ميگفتن عموم ميگفت نه... دارين اشتباه ميكنين و همش باهاش خوب بود ... عموم واقعا اونو دوست داشت يه جورايي دلش براش ميسوخت ولي اونموقع نميدونست كه زنش چه آب زير كاهيه ...

خلاصه اينكه حالا خونه و زندگي رو گذاشته و رفته خونه ي مامانش اينا... اونام انقدر از اين حرفاي دخترشون عصباني شدن كه نگو... بهش گفتن خجالت بكش كه اينطوري در مورد شوهرت حرف ميزني... آخه اونا كه كمكاي عموي پاك منو فراموش نكردن كه... فكر نكنين كه من الان با اين اتفاق دارم تعريف از عموم ميكنم ... نه... خدا خودش شاهده كه چقدر اين عموي ما تك و مهربونه... اونموقع كه ميخواستن برن خواستگاري بيشتر فاميل مخالف بودن آخه طايفه ي ما يه طايفه ي بزرگ و آبرومنده و نميتونستن قبول كنن آدماي سطح پايين و غريببه وارد فاميل ما بشن ولي عموي ما يك تنه موند و نزاشت اون دختر تو اين زندگيه بي سر و ته دست و پا بزنه و اونو خواست... الانم كه زن عموم 3 تا بچه رو گذاشته و رفته... 1 دختر و 2 تا پسر ... 2 تا از بچه هاش كه 14 ساله و 12 ساله ان و اون آخريه كه پسر هم هست 4 سالشه... حالا فكر كنين چقدر عموم الان بهم ريخته و ناراحته ... و واقعا هم اين حقش نبود... آدم با اين اتفاق اينا مياد تو ذهنش :

 

حيف از طلا كه خرج مطلا كند كسي            حيف از كسي كه برد رنج پاي ناكسي

دوستاي گلم در آخر ميخوام اينو بگم كه من حتي اگه به همسريه خودم هم تو يه زمينه اي شك بكنم محاله كه به عموم شك كنم ... چون عموم پاك ترين آدميه كه در تمام عمرم ديدم و اين تنها حرف من نيست بلكه حرف تمام دوستان و آشناهاست... خدا ميدونه كه چقدر منو همسري الان برا عمومون ناراحتيم چون اون عموي هر دومون ميشه ............ ببخشيد كه يه كم پستم طولاني شد ولي ازتون ميخوام كامل بخونينش و نظرتونو بگين....

 

 

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت11:45توسط رها |
روز های خوب

سلام دوستاي گلم

حالتون چطوره؟

اين روزا كلي سرگرم شدم.. با اومدن آبجي غزلم و رفتن هر روزه به خيابون و خريد و گشتن توي شهر... بعد از اونهمه تنهايي حالا روزهامو ميتونم با يكي سر كنم....

من بخدا شرمندتونم اگه تو جواب دادن به كامنتاتون كوتاهي ميكنم

باور كنيد دليل دارم...همون جريان هميشگي من و اينترنت... اولا اين اينترنت ما كه همش قاطيه تا ميام براي شما كامنت بدم قاطي ميكنه و نظرم ثبت نميشه... حتي نميتونم آپ كنم اما سعي ميكنم اين مطلبم آپ بشه

خلاصه وقتي ميايم خونه تلفن و بر ميداريم و زنگ ميزنيم شهرستان ... اونام وقتي ميفهمن ما اينقدر بهمون خوش ميگذره كلي حسودي ميكنن

امروز عصر براي همون جريان ريزش موهام ، با غزل رفتيم دكتر پوست و مو ... برام دارو نوشت... بيشتر تقويتي بودن ... دكتر گفت علت ريزش موهات بيشتر بخاطر دارو هاي هورموني كه مصرف ميكني و علت ديگه هم ميتونه استرس باشه ...البته من به دكتر گفتم من كلا آدم مضطربي نيستم ...ولي خب شايد هم باشم ....ممنونم بابت راهنمايي هاي تك تكتون ... ايشالا بتونم جبران كنم... خيلي هاتون حرفاي قشنگ و روحيه بخشي بهم گفتين ، براتون آرزوي سلامتي دارم و اميدوارم هميشه موفق باشين  . 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386ساعت11:16توسط رها |
رویای سبز

سلام دوستاي مهربونم

ممنون كه تو اين مدت بهم سر زديد و نگرانم بودين. شكر خدا حالم بهتر شده . ديروز بعد از يه هفته بيماري، عصر با همسري رفتيم بيرون و كمي خريد كرديم . راستي آبجي كوچيكه ( غزل ) قراره امشب بياد يه مدت پيشم بمونه..اين روزا موهام به طرز باور نكردني ريزش دارن نميدونم چيكار كنم؟؟ ميترسم بعد اين همه سال كه همه منو با موهاي بلند ديدن حالا حسابي كم پشت بشن البته همسري ديشب ميگه : اگه دوس داري ميتوني موهاتو كوتاه كني . نميدونم چي شده ؟ اگه همسري اين حرف رو چند سال قبل ميزد شايد خيلي خوشحال ميشدم ولي حالا ديگه خودمم دوس دارم نگهشون دارم . انگار ديگه جزيي از وجود و شخصيتم شدن.. ولي ريزششونو چيكار كنم؟ اين روزا شاهد هواي كاملا بهاري و دل انگيزي هستيم ، برعكس باقيه شهر ها كه سرما و يخبندان حسابي اذيتشون كرده. چند شب پيش كه حسابي تبم بالا بود مثل هميشه خواب بچه ديدم .. صاحب دو تا بچه شده بوديم يه پسر و يه دختر دوقولو . واي كه چقدر تو عالم خواب بهم خوش ميگذشت ، من و همسري تمام وقتمونو كنار بچه ها بوديم و مراقبشون . تو خواب احساس كردم كه اينبارم دارم خواب مي بينم به همسري كه تو اين مدت همش در كنار من و بچه ها بود گفتم: چرا تو سر كار نيستي؟ اونم گفت: من اين مدت رو همش مرخصيم. خلاصه خيلي رويايي بود و مرتب خدا رو شكر ميكردم كه بالاخره منم صاحب بچه شدم . يادم مياد كه به همسري گفتم كه احساس ميكنم اينا همش خواب و روياست و وقتي بيدار بشم اثري از بچه ها نيست بهش گفتم: يه كشيده بزن تو صورتم ببينم خوابم يا بيدار ؟ چقدر لحظه ي شيريني بود كه بعد از اون كشيده بازم بيدار نشدم و ديگه داشت باورم ميشد اين دفعه خواب نيست و انتظار 9 ساله ي من به پايان رسيده و من هم صاحب فرزند شدم . موقع اذان صبح بود ، خيلي آروم چشامو باز كردم . انتظار داشتم كنار دستم بچه ها رو ببينم كه خوابن . لبخندي از رضايت زدم و به دور و برم نگاه كردم.. و اينكه چقدر كار ريخته رو سرم ولي باز هم رويايي بيش نبود.. عصبي و خسته شدم. ولي خدايا هزار مرتبه شكر به خاطر همه چي . ميدونم كه خيلي از دوستام كه مث خود منن تجربه ي چنين خواب هاي قشنگي رو دارن مطمئنا اونها بهتر حس و حالمو درك ميكنن . خب دوستاي گلم اميدوارم كه همگي سلامت و تندرست باشين و همواره سبز . از خدا ميخوام كه به دوست عزيزم خاتون هم كمك كنه خدا ميدونه كه به جز دعا كار ديگه اي از دستم بر نمياد . اميدوارم هر چي كه خير و مصلحته براش پيش بياد . موفق باشين .  

+نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت10:5توسط رها |
فقط سلامتی....

       سلام دوستاي عزيز و مهربونم

    الان كه نگاه ميكنم باورم نميشه اين همه مدت چيزي ننوشتم ....دور از جون شما تو اين يه هفته همش سرماخورده بودم ...تا به امروز سه بار دكتر رفتم ولي هنوز هم حالم كامل خوب نشده ...امروز عصر هم آخرين آمپول رو زدم ...خوب دوستاي خوبم چه خبرا ؟اميدوارم شما عزيز ان همگي سلامت و شاد باشي ...آمروز مامانم تلفن زد و گفت اين يه هفته است كه لوله ها ي آب يخ زدن و آب تمام شهر قطع هستن !!!!!!!!!! الهي بميرم برا خونوادم ...آخه اونا تا به حال چنين زمستون و سرماي رو تجربه نكردن ...از شانس اونا امسال تمام جاها سرماي بيسابقه داشتن ...مامانم ميگه تمام وقتمون رو تو خونه هستيم و انگار زندوني هستيم ....چكار كنم ...كاري از دستم بر نمياد جز اينكه مثل هميشه  اميدوار باشم به كرم خدا ....ديشب هم آبجيم كه بارداره تلفن زده و ميگه ديروز كه داشته از محل كارش ميومده  ليز خورده و محكم خورده زمين ...خدا به هممون رحم كرده ...اگه خداي نكرده اتفاقي برا ابجيم ميوفتاد من چكار ميكردم ...ولي شكر خدا اتفاق خاصي برا خودش و ني ني قشنگش نيوفتاده و هر دو شون سالمن ...خلاصه دوست جونا تو اين چند روز مريضي خودم از يه طرف و مشكلاتي كه خونوادم باهاش دس به گريبانن از طرف ديگه  حسابي عصبيم كرده ....ولي خدا همسري رو برام نگه داره تو اين چند روز كه بيمار بودم ...حسابي ازم مراقبت كرده  دستش درد نكنه من بعد از خدا تو اين شهر غريب تمام دلخوشيم به همسرمه و بعدش به شماها دوستاي عزيزم  كه هميشه منو شرمنده خودتون ميكنيد ...خوب دوستاي گلم برا همتون آرزوي سلامتي و تندرستي دارم ...همواره سبز باشيد

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت19:38توسط رها |
من اومدم

سلام به همه دوستاي مهربونم

خدا رو صد هزار مرتبه شكر كه دوباره تونستم بيام و با شما نازنينان باشم ..دلم برا همتون تنگ شده بود ...خيلي زياد ...اميدوارم عزاداري هاي همه ي شما در ايام محرم مورد قبول واقع بشه من تو اي دو هفته بياد همه بودم ..ممنون از همتون بخاطر تمام لطف و مهربوني كه نسبت به من داشتيد ...همتون رو دوست دارم ...تو اين هفته به اندازه تمام عمرم از زمستون به معناي واقعي  لذت برم كلي بهم خوش گذشت .. بعد از دو.هفته اي كه نبودم ديشب با قطار برگشتيم ..از صبح مشغول تميزي هستم ...الان يكي از دوستام برام كامنت گذاشته بود و گفته بود يكي ديگه از دوستاي عزيز وبلاگيمون يعني شيلا جون مامان شده ...الهي شكرشيلا جونم از همين جا به شما و همسرت از صميم قلب تبريك ميگم اميدوارم با اومدن ني ني  قشنگتون زندگي شاد و صميمي شما قشنگتر و با صفاتر بشه ...انشالله...از خدا ميخوام بحق اين ايام ..به تمام دوستاني كه در انتظار فرزند هستند فرزندي سالم و صالح عنايت كند آمين  از تمام شما دوستاي مهربون ممنونم ...به اميد خدا در اولين فرصت به همتون سر ميزنم ....اميدوارم در پناه خداي مهربون هميشه سلامت باشيد

+نوشته شده در دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت17:36توسط رها |