تبليغاتX
خانه ی سبز ما

خانه ی سبز ما

روزمرگی های من و همسری
عزیزای دلم

سلام دوستاي نازنينم

اميدوارم خوب و سلامت باشيد ..خيلي خوشحالم امروز يكي از شادترين روزاي زندگي منه ...آقا جان و مامان عزيزم امدن خونمون  الهي دورشون بگردم...اومدنشون كاملا به موقع بود ...خيلي دلتنگ اونا شده بودم ..بابا و مامان مهربونم چند روزي مهمان من و همسري هستن ...من و همسري همه ي تلاشمون اينه كه به اونا خوش بگذره ...به اندازه ي يه دنيا دوسشون دارم و از خدا ميخوام سايه پر مهر اونا هميشه بالاي سر ما بچه ها باشه خوب دوست جونا شايد من اخر هفته با پدر و مادرم برم شهرستان و چند روزي بمونم ...دلم برا همه ي شما تنگ ميشه همچنين برا همسري عزيزم ......دوستون دارم

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آبان 1386ساعت16:11توسط رها |
من و همسرم...2

سلام دوستاي نازنينم

قبل از هر چيز از تمام شما عزيزان كه من و همسرم را مورد لطف قرار داديد ممنونم ...ببخشيد اگه جواب كامنت هاي شما عزيزان رو دير ميدم باور كنيد از ديروز صبح اينترنت تو شهر ما قطع شده و تازه دو سه ساعتي است وصل شده......  باز پنج شنبه شد وباز پسر عموم مطابق معمول هر پنج شنبه كه با چند برگ روزنامه به خانه ي ما اومد  ولي اين بارآومدن او براي من معناي ديگري داشت  ..يادم مياد اون روز خيلي دقيق تر به صورت اون نگاه ميكردم صورتش مثل هميشه آرام و محجوب بود ...بعد از احوالپرسي از من خواست كه به حياط خانه بریم  و كمي با هم صحبت كنيم .خدا جون اون لحظه چقدر آرام بودم ...از چند روز قبل كه پدر در مورد اون با من صحبت كرده بود بي صبرانه منتظر اين لحضه بودم اولين بار بود كه عاشق شده بودم ..اولين بار بود كه كسي رو غير از خونوادم دوست داشتم و قلبم براش مي تپيد .مني كه تا ان روز انقدر بي تفاوت به همه چيز نگاه ميكردم حالا ديدم به همه چيز طور ديگري بود ...شادي عجيبي سراسر وجودم را گرفته بود ...پسر عموم شروع به حرف زدن كرد از سختي هاي زندگي گفت و اينكه بعد از فوت عمو چقدر تنها و بي ياور شده بود از خواهر و برادراش و خرج تحصيل و زندگي شون گفت :و اينكه تواين چند سال كه مشغول كار شده اوضاع  مالي اونا بهتر شده ولي از اين ميترسه كه كسي رو كه بعنوان شريك زندگي انتخاب ميكنه نتونه اين شرايط رو درك كنه و زود خسته بشه و جا بزنه ...اون گفت يه حسي به من ميگه فقط تو ميتوني به من كمك كني فقط تو كه هم خونم هستي و نزديكترين كس بعد از خونوادم به مني ....خلاصه ما با هم به توافق رسيديم و علاقه ي عجيبي بين ما به وجود امده بود ...من تمام و جودم عشق نسبت به اون شده بود ...عاشقش بودم چون بيش از اينكه به فكر خودش باشه به فكر ديگران بود  بسيارمهربان و خوش اخلاق بود و از همه مهمتر با ايمان بود و توكلش فقط به خدا بود ...بلاخره در 30 تير ماه 1376 ما به عقد هم در امديم در همان سال هم در آزمون سراسري قبول شدم من اولين رشته اي كه قبول شدم دبيري تارخ بود كه دانشگاه شيراز قبول شده بودم و تو شهر خودمون هم پيام نور قبول شده بودم ...ميدونستم اگه برا همه بگم دبيري شيراز قبول شدم مجبورم ميكنن كه برا ادامه تحصيل به شيراز برم ولي تصميمم رو گرفتم بجز همسري به كسي چيزي نگفتم و با موافقت همسري در رشته علوم تربيتي دانشگاه پيام نور در شهر خودمون مشغول شدم اينو هم بگم مهريه ي من يك جلد كلام الله مجيد بود و يك دست اينه  شمعدون من به شخصه تمايل نداشتم مهريه سكه بزنم ...اصلا  اگه به خودم بود هيچي نميزدم ولي با اصرار اطرافيان حاضر شدم پنج سكه پشت مهريم باشه ....يك سال بعددر بيستم ابان ماه 1377 ما زندگي مشتركمون رو با عشق اغاز كرديم ما از همون اول با هم صادق بوديم و هيچي رو از هم پنهان نمي كنيم ...تو اين چند سال نه تنها از انتخاب اون به عنوان همسر پشيمان نيستم بلكه هميشه بابت اون  خدا رو شكر ميكنم ...همسر من مرد زندگيست ...اون هيچ وقت اظهار خستگي نميكند ..شكر خدا خانواده عموم هم بسيار به من احترام ميگذارند ...من هر كاري كه از دستم بر بياد برا اونا انجام ميدم ...با اونا دوست هستم اونا حرف دلشون رو به من ميزنند .و من از اين بابت خوشحالم ...من و همسري با تمام فاميل رابطه داريم و شكر خدا همه از ما راضي هستن ..من بعضي وقت ها ميبينم كه بعضي از دوستان در مورد مادر شوهراشون چيزاي ميگن ...بخدا تعجب ميكنم زن عموم منو مثل چهار دختر خودش ميدونه ...وقتي چيزي ميخرم از ته دل خوشحال ميشه و با اينكه هنوز نتونستم براش يه نوه بيارم ولي خدايش شاهده يك بار به روي من نياورده ...در حال حاضر ليسانس دارم ولي سر كار نميرم ...همسري بهم ميگه رها نميخواد هر دو مون پير بشيم تو اين اداره ها بزار حد اقل يكيمون جون بمونيم!!!..خودم عاشق كار خونه هستم ...از تك تك لحظه هاي زندگيم لذت ميبرم خوشحالم كه هيچ يك از اطرافيانم ازم دلگير نيستن.يه چيزي بگم تو اين نه سال شايد كمتر باري اتفاق افتاده كه من و همسري سر هم داد بزنيم يا از دست هم عصباني باشيم خوشحالم اينو بگم كه همه زندگي ما و طرز برخورد ما با هم رو رو الگو ي خودشون قرار ميدن ...دوستاي زيادي داريم كه با ديدنشون هميشه شاد ميشيم ...من و همسري هميشه راضي هستيم به رضاي خدا ...خوب دوستاي مهربونم اميدوارم شما هم هميشه در كنار عزيزانتان روزگار خوشي داشته باشيد ....

 

خوشبختي را نمي توان وام گرفت .خوشبختي را نمي توان براي لحظه اي نيز به عاريت خواست .خوشبختي را نميتوان دزديد .نمي توان خريد.به دام انداخت به خانه ي خويش اورد و در قفس محبوس كرد .به اميد باطلي_به خيال خامي

خوشبختي گمان مي كنم تنها چيزي است در جهان كه فقط با دستهاي طاهر كسي كه به راستي خو اهان ان است. ساخته ميشود .و از انديشيدني طاهرانه.....

+نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت19:55توسط رها |
من و همسرم...

سلام دوستاي مهربونم امروز تصميم گرفتم كمي در باره گذشته خودم و همسرم و خانواده همسرم براتون بگم من روي هم رفته ده تا عمو دارم كه كه دو تا از عموام چند سالي ميشه كه ازدنيا رفتن ..عموي بزرگم كه پدر همسري هم بودن وقتي كه همسري نوزده ساله بود از دنيارفت همسري فرزند بزرگ اون بود و بجز همسري سه پسر و چهار دختر هم داشتن عموم شغل دولتي داشت و يك خونه ي بسيار بزرگ تو شهرستان  ما پيش هم زندگي نميكرديم تقريبا از اون موقع كه خودم رو شناختم ما تنها كساني از فاميل بوديم كه بخاطر موقعيت شغلي پدر در اينجا زندگي ميكرديم ولي بقيه عموام همه در زادگاه ما كه شهري زيبا در استان لرستان هست زندگي ميكنن ...همسري از همان موقع سر پرست خانواده شد و در كنار درس خوندن كار هم ميكرد ..زن عموم هم كه طفلي با همون حقوق كه از عموي خدا بياموز ميگرفت زندگي را هر طور كه بود ميگذراند ....سالها گذشت و در سال 74 همسري در امتهان يك اداره دولتي در شهرستاني كه ما الان ساكن هستيم قبول شد از همان موقع همسري پنج شنبه ها به خانه ي ما كه خانه ي عموش بود ميامد ...و استراحتي ميكرد و شب دوباره ميرفت ...اين رو هم اضافه كنم كه همسري تو اين چند سال قبل از اينكه خودش خونه بخره پيش مادر بزرگش زندگي ميكرد ...من تو اون زمان سخت مشغول درس خواندن بودم و تعريف از خود نباشه بجز درس به هيچي فكر نميكردم ...و بسيار ازنظر اخلاقي مغرور بودم ..و فقط به فكر خودم بودم ...و درسم ...و تو اين مدت به همسري به چشم فقط يه پسر عمو نگاه ميكردم كه مهمان ماس اخه سنم هم طوري نبود كه به فكر شوهر كردن باشم ...همسري هم به ظاهر هيچ گونه نظر خواصي به من نداشت ...اينو هم بگم من و همسري يازده سال اختلاف سني داريم ..ولي زياد بهمون نشون نميده در يكي از روزهاي سال 75 يكي دگر از عموام بر اثر تصادف از دنيارفت  اون هم زمانيكه فوت كرد چهار تا بچه داشت ...براي مراسم عمو به شهرستان رفتيم همسري بيش از بقيه پسر عموام ناراحت بود اون بعد از فوت پدرش تمام دلخوشيش به عموم بود ....ما بعد از يه هفته بر گشتيم ....سال 76 من ديپلم گرفتم و داشتم برا كنكور اماده ميشدم شايد براتون جالب باشه كه همسري تا اون موقع با اينكه هم شغل خوبي داشت هم خونه ولي به خواستگاري هيچ كس نرفته بود و زن عموم و دختراش مرتب به اون ميگفتن بايد ازدواج كني تا حالا هم برات دير شده ..ولي همسري به اونا گفته بود من سرپرست شما هستم و هنوز هيچ كدوم از برادرام سر و سامون نگرفتن و همه مشغول درس خوندن هستن ...من بايد با يكي ازدواج كنم كه شرايط من رو درك كنه و بتونه باشرايط  من كنار بياد .....هيچ وقت اون روزي رو كه پدرم با من درمورد ازدواج صحبت كرد رو از ياد نميبرم ..بجز همسري پسر عموي ناتنيم كه پسر عموي پدرم بود و مهندس بود و وضع مالي اون به مراتب از همسري بهتر بود هم به خواستگاري من امده بود ..پدرم همش از پسر عموي خودش تعريف ميكرد و اينكه اگه با اون ازدواج كني تا آخر عمرت در آسايش هستي ولي زياد با ازدواج من با همسري مايل نبود ...و دليلش هم همون دليلي بود كه همسري خودش ميدونست و بخاطر اون تا حالا ازدواج نكرده بود ...پدرم حق داشت اون معتقد بود من تحمل ندارم كه همسرم تمام فكرش متوجه خواهر برادراش باشه من تو زندگيم سختي نكشيده بودم ...من همون موقع آب پاكي را رو دست پدرم ريختم و گفتم ...من با پسر عموي مهندس شما ازدواج نميكنم...من تصميم خودم را گرفته ام و ميخوام با پسر عموي خودم ازدواج كنم ........

 

ادامه دارد.........

+نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت10:13توسط رها |
روز تعطیل....

سلام دوستاي عزيز و مهربونم

امان از دست اين روز هاي تعطيل ...همسري ديشب ساعت يازده و نيم رفته خوابيده و صبح بعد از نماز هم دوباره تشريف بردن تو اتاق خواب و همچنان مشغول استراحت هستن البته خدايش در طول هفته خيلي خسته ميشن ....و شايد اگر من هم كار ميكردم ...قدر روزهاي تعطيل رو بيشتر ميدونستم ....غزل عزيزم ديروز رفت ..چقدر دلم براش تنگ شده ...من و همسري حسابي به بودنش تو خونه عادت كرده بوديم ...اميدوارم هميشه تندرست و شاد باشه باورتون ميشه  ديگه نميدونم در باره چي بنويسم...راستي امروز خياط تماس گرفت و گفت برم برا پرو دو تا مانتو كه دادم برام بدوزه ...واقعا ديگه نميدونم چي بنويسم ...بهتره بقيه نوشته ها رو بزارم برا فردا ....شاد و موفق باشيد دوستاي نازنيننم

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت8:57توسط رها |
این روز های شاد

بازم سلام دوستاي گلم

چند روزي بود سرم شلوغ بود و نتونستم آپ كنم.... ديروز جمعه ، همسري همراه با چند تا از دوستاش رفتن مراسم تشيع جنازه ي قيصر امين پور  ، آخه اونو آوردن زادگاهش دفن كردن.... همسري قبل از اينكه بره صبح زود رفت برا من و غزل حليم گرفت و حدود ساعت 6 صبح رفت ... آها يه چيزي يادم رفت .... دختر عموم همراه با همسرش برا انجام يه كاري به شهرستان اومدن و چند روزيه كه مهمون ما هستن و امشب هم ميخوان بر گردن.... ديروز زهرا دوستم كه باباش يه كشاورز زحمتكش و بسيار بسيار مهربونه اومد خونمون و برام بلال آورد و ما هم با اجازتون ديشب توي حياط خونه يه مراسم بلال خوري راه انداختيم كه حسابي جاتونو خالي كردم و خوش گذشت...اين روزا حسابي بهم خوش ميگذره و تقريبا همه ي وقتمونو بيرون هستيم و خريد ميكنيم البته بيشتر برا خونه ... نميدونم بعد از رفتن غزل ميخوام چيكار كنم؟؟؟ راستي هواي شهرمون خنك تر شده و ما هم مث بي جنبه ها همش تو حياط ميشينيم و از اين همه لطافت و پاكيه شب و هواي خوب  استفاده ميكنيم... امروز با غزل رفتيم پيش يه خياط آخه دو تا پارچه ي مانتويي داشتم و ميخوام اينبار مانتو بدوزم و ديگه گرفتار خريد مانتو از خيابون نشم .... دو تا پارچه رو خيلي دوس دارم چون بابا اينا اونا رو به مناسبت هاي مختلف به من دادن ... خيلي ناراحتم از اينكه امشب دختر عموم ميخواد بره .... ما با هم خاطره هاي خوبي داريم كه با ياد آوريشون كلي ميخنديم و شاد ميشيم.... راستي دختر عموي من دختر عموي همسري هم ميشه به خاطر اين هر چقدر بيشتر پيش ما بمونه خوشحالترم ميشيم.... ديگه براي همتون آرزوي موفقيت ميكنم و اميدوارم تك تك لحظه هاتون پر از شادي باشه

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت15:0توسط رها |
قیصر امین پور هم در گذشت.....

سلام دوستاي خوبم امروز خبر مرگ شاعر بزرگ هم استانيمون دكتر قيصر امين پور رو شنيدم ... او خيلي زود از بين ما رفت .... روحش شاد و قرين رحمت خداوند باد....

 

واژه واژه
سطر سطر
صفحه صفحه
فصل فصل
گيسوان من سفيد مي شوند
همچنان که سطر سطر
صفحه هاي دفترم سياه مي شوند
خواستي که به تمام حوصله
تارهاي روشن و سفيد را
رشته رشته بشمري
گفتمت که دست هاي مهرباني ات
در ابتداي راه
خسته مي شوند
گفتمت که راه ديگري
انتخاب کن:
دفتر مر ورق بزن!
نقطه نقطه
حرف حرف
واژه واژه
سطر سطر
شعرهاي دفتر مرا
مو به مو حساب کن!

+نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت15:10توسط رها |
این روزها.....

 

 

 

سلام سلام سلام

امروز ميخوام براتون اتفاقات جالب اين چند روز رو بگم.... آخريش همين ديشب بود كه بدجور شوكه شدم از اين اتفاق....من و آبجي غزل اومديم كه بريم به وبامون سر بزنيم... منم بعد از اينكه ديدم هيچ كامنتي ندارم فقط ازش خواستم وبمو نشون بده چون تازه قالبش رو عوض كرده بودم و خواستم دوباره ببينمش.... خب وب من باز شد اما با كمال تعجب ديدم كه عنوان وبلاگم عوض شده .... اسم وب آبجي غزل و اسم خودش به جاي اسم و عنوان قبلي اومده بودن.... آبجي غزل غمگين مينويسه و اسم وبش هم غمگينه واقعا منظره ي خنده داري بود ديدن يه اسم غمگين بالاي نوشته هاي شاد توي وبم.... همش تقصير خودم بود از وقتي غزل اومده مرتب دنبال قالب واسه وبامون ميگرديم آخرشم هميني شد كه گفتم و دوباره برگشتم سر خونه ي اولم... من هر ماه  همسري برام100 ساعت  اينترنت اشتراك ميكنه و منم باور كنين تمام روز رو از بيكاري اينترنت ميسوزونم و بي فايده.... بيشتر وقت ها هم اينترنت مشكل داره تو شهرمون و از بيكاري نميدونم به كجا پناه ببرم همسري هم كه سرش با كارش گرمه .... ماجراي بعدي هم بر ميگرده به دو روز قبل وقتي من و غزل تصميم گرفتيم با هم بريم خريد... توي شهرمون يه بازار قديمي و سر پوشيده هست كه فقط ظاهرش قديميه وگرنه اجناس جديد و خوبي داره...  و اينجاست كه دو تا موتور سوار وارد ماجراهاي ما ميشن ...خلاصه داشتيم گشت ميزديم تو مغازه ها كه در حين بيرون اومدن از يه مغازه يه مرد موتور سوار كه داشت به زور خودشو از بين آدما با موتورش رد ميكرد چرخ عقب موتورش گير كرد توي جوي آب گل و منه از همه جا بي خبر هم كه داشتم مسير خودمو ميرفتم يهو كلي آب گل پاشيد رو مانتو و شلوارم و هر چقدر همه بهش بد و بيراه ميگفتن حاليش نبود... به جز من چند نفر ديگه رو هم گلي كرد و غزل كه واسه خودش تر و تميز مونده بود همش با خنده دنبال يه شير آب ميگشت تا مانتومو تميز كنم ... خودم هم از يه طرف لباسام افتضاح شده بود و از طرف ديگه خندم ميومد، ولي نوبت غزل هم شد ميگين چطور؟ همونطور كه داشتيم از يه خيابون اصلي به اونطرف ميومديم يه موتور سوار ديگه كه مث اينكه خيلي عجله داشت به غزل كه عقب تر از من راه ميومد گفت برو كنار انگار چوب كبريتي هستي ... چشمتون روز بد نبينه غزل دچار افسردگي شده بود حالا و همش به من ميگه آبجي من خيلي لاغرم؟؟؟؟ خلاصه ماجراهاي جالبي بودن كه بد نديدم واسه شما هم تعريفشون كنم راستي امروز كه به وب محبوبه دوست عزيزم سر زدم در مورد داييه مادرش نوشته بود كه چقدر انسان خيري بوده كه به همه كمك ميكرده و رفتار خيلي خوبي داشته ، و حالا فوت شدن .... محبوبه توي وبش حرفاي خوبي نوشته كه منم با اونا موافقم ... آدم خوبه كه توي اين دو روز دنيا همه ازش خير ببينن و به همه كمك كنه ... چون خوبي هاس كه از آدما ميمونه و چه خوبه كه هممون اينطور زندگي كنيم و به خوبي ازمون ياد بشه... خب برا همتون آرزوي موفقيت و تندرستي دارم .... شاد باشيد

+نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت15:14توسط رها |
خاطرات خوب با هم بودن

سلام دوستاي عزيزم اميدوارم روز تعطيل خوبي داشته باشين ... از روز چهارشنبه تا حالا بلاگفا كمي مشكل پيدا كرده بود و سيستم نظر دهي اون به كلي قاطي كرده بود .... به همين خاطر نتونستم بهتون سر بزنم و از اين بابت خيلي شرمندتونم.... خيلي دوس داشتم براي ونوس عزيز با اون آپ قشنگش نظر بدم ولي متاسفانه نشد.... راستي من يه مهمون عزيز دارم آبجي غزلم از شهرستان اومده تا يكي دو هفته اي پيش من بمونه .... اين چند روز كارمون همش شده ياد آوريه خاطرات گذشته و با هم خنديدن كه واقعا لحظه هاي خوبين.... ديروز عصر بعد از مدتها با هم رفتيم خريد كه اونم به نوبه ي خودش جالب بود.... كلي به هر دوتامون خوش گذشت.... همين ديشب ياد يه خاطره افتاديم كه بد نيست براتون تعريفش كنم تا شما هم از شنيدنش لذت ببريد ... حدود يك سال پيش بود كه من و خواهرديگه ام كه دو ماه پيش عروس شده  بود تصميم گرفتيم به يه آموزشگاه خياطيه خوب بريم تا هم سرگرم بشيم هم يه هنري ياد بگيريم.... خريد روز اول خياطي كه يه ليست بزرگ بود و مي بايست همون روز اول تهيه كنيم ... با كلي شور و شوق رفتيم ثبت نام كرديم و بعد خريد وسايل مورد نياز و اشتياق روز بعد .... روز دوم با استادمون كه يه خانم بسيار جدي و باكلاس بود بيشتر آشنا شديم و از دامن هاي ساده درسمون شروع شد ... بعد از كلاس تا رسيديم خونه ناهار خورديم و من به تنهايي مشغول انجام تكاليف شدم ولي خواهرم برا خودش استراحت كرد .... من از همون دوران مدرسه هم كه بودم تا مي رسيدم خونه اول تكاليفم رو انجام ميدادم و بعد استراحت ميكردم ... خلاصه تا عصر تقريبا تمام كارهامو انجام دادم و فقط مونده بود يه سوال كه منتظر بودم خواهري بيدار شه و ازش بپرسم .... ولي خواهرم غزل كه الان پيشمه قبلش گفته بود كه امكان نداره تو و ارغوان تا آخرش با هم برين كلاس و اين هم شد.... خب عصر شد و من سوالم رو اينجوري پرسيدم كه : ارغوان جون در مورد دو تا دامني كه دوختم ساسون ها بايد تخليه بشه بعد دوخته بشه يا بايد همينجور بمونه.... كه خواهري با اعتماد به نفس كامل گفت بايد تخليه بشن و بعد اونا رو بدوزي و اين كار رو هم كردم ... شب بعد از شام با خيال راحت ميخواستم بخوابم كه با كمال تعجب ديدم خواهري در حال درست كردن دامن ها ساسون ها رو اصلا تخليه نكرد و بعد از پرسش من كه با تعجب همراه بود با خنده گفت كه اشتباه كردم و اصلا هم به روي مباركش نياورد و خدا ميدونه كه چقدر اون لحظه عصباني بودم و به مادرم گفتم كه ارغوان چقدر بدجنسانه كار منو خراب كرده و من هم گفتم كه هرگز ديگه پامو تو كلاس نميزارم... مامانم كه ميدونست اگه قسم بخورم كار تمومه ازم ميخواست اينكارو نكنم ولي من تصميم خودم رو گرفته بودم بالاترين قسمم رو كه هميشه سخت ميخورم گفتم و واقعا ديگه نرفتم و نه پول شهريه برام مهم بود نه اون همه خريد خياطي ولي خواهري 9 ماه كامل دوره رو گذروند و اين براش يه تنبيه حسابي شد چون به تنهايي نميتونست همه ي كلاس ها رو بره ... حالا كه ياد روزهاي با هم بودنمون ميفتم وقتي كه هممون پيش هم بوديم و روزگار خوشي ميگذرونديم غصه ميخورم كه حالا تنها شدم و فقط ياداوريه خاطراته كه خنده رو به لبامون مياره و تحمل تنهايي رو برام ساده ميكنه... چقدر قشنگ بودن اون روزها ............

+نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت12:49توسط رها |
دوران نقاهت....

سلام دوستاي عزيز و با محبتم امروز اول ابان ماه من عاشق ابان هستم.تو ابان ماه من و همسري با هم ازدواج كرديم ...راستي  سر ما خوردگي من و همسري هم شكر خدا تموم شود و ما دوران نقاهت را ميگذرانيم ..از همتون ممنونم ..اميدوارم شما نازنينان هميشه شاد و تندرست باشيد ...ديروز آخر ماه بود و طبق معمول همسري تا ساعت هشت شب سر كار بود ...البته ما ديگه به اين و ضع عادت كرديم ...سيمين دوست  عزيزم كاملا ما رو درك ميكنه ...ديشب وقتي همسري اومد بر خلاف اخر ماهاي گذشته كه حسابي خسته و كلافه بوداين بار سر حال بود معلوم بود اين ماه اختلاف حسابي در كار نبوده و شكر خدا همه چيز خوب پيش رفته ....من هم مثل هميشه يه چاي تازه دم برا همسري بردم ..همسري گفت رها خانوم شام چي داريم ..من هم بخاطر سر ما خوردگي سوپ درست كرده بودم .راستش تو اين چند روز از بس غذاي ابپز و انواع سوپ و آش رو درست كردم ديگه دل منو همسري از هر چي سوپ و اش زده شده .وقتي همسري گفت موافقي شام بريم بيرون من هم از خدا خواسته تو جيك ثانيه اماده شدم ..شام پيدتزا خورديم ...بعد از شام حدس بزنيد كجا رفتيم ؟ حتما ميگين پاركي ...ابميوه فروشي ...ولي بايد بگم هيچكدوم بلكه من و همسري رفتيم بازار ماهي فروشان ...حتما تعجب كردين !!!!!!اتو شهري كه ما زندگي ميكنيم معمولا ماهي تازه و ميگو رو شب ميارن و اول صبح ميفروشن ما هم به مو قع رسيديم و با اجازتون دو سه كيلوي ماهي تازه گرفتيم و پس از تميز كردن اورديم خونه ...امروز هم برا ناهار سبزي پلو با ماهي داريم البته به سفارش همسري عزيز  ...ديشب خواهري  تلفن زد و همش در باره عروسي پسر عموم حرف ميزد و اينكه امشب برا پا گشا خونه ي اقا جونم دعوتن اميدوارم همه ي زو ج هاي جوان هميشه خوشبخت باشن ...راستي ما ديروز تازه اولين روزيه كه كولر گازي رو خاموش كرديم و لي ديشب به حدي هوا گرم بود كه دوباره مجبور شديم اونو روشن كنيم....دوستون دارم و اميدوارم هميشه سالم باشيد

+نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت8:11توسط رها |