تبليغاتX
خانه ی سبز ما

خانه ی سبز ما

روزمرگی های من و همسری
خدا روشکر ....

 

سلام به همه ي شما دوستاي عزيز و مهربونم اميدوارم هميشه شاد و سلامت باشيد من و همسري ديشب از شهرستان برگشتيم ...جاي همه ي شما هميشه سبز باشه ..خيلي خيلي خوش گذشت ...عروسي خوبي بود ..تا باشه برا همه به اميد خدا شادي و تندرستي باشه .ديروز عصر حركت كرديم واي خدا كه چقدر اين جاده ها شلوغ بودولي  شكر خدا به سلامتي رسيديم ..از ديشب همش سر درد دارم فكر كنم سرما خورده باشم همسري  هم دست كمي از من نداره اونم از صبح همش عطسه ميكنه ...تو اين چند روز دلم برا همه تنگ شده ..ممنون بابت تمام محبتي كه به من داريد ..در پناه خدا شاد و تندرست باشيد

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت8:4توسط رها |
مسافرت....

 سلام به شما دوستاي مهربونم

اميدوارم خوب و سلامت باشيد ....پنج شنبه همين هفته عروسي پسر عمومه ...اميدوارم خوشبخت و موفق باشند ...همسري دو روز مرخصي گرفته و اگر خدا بخواد امروز عصر حركت ميكنيم ...دلم برا همه تنگ ميشه ...ببخشيد اين چند روز جواب كامنت هاي شما عزيزان رو ندادم ...به اميد خدا وقتي برگشتم جبران ميكنم ....آرزوي من براي همه ي شما داشتن زندگي آرام و شاد است ......تا بعد

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت11:55توسط رها |
عید....

صدای پای عید می آید .

 

 دل بر سر دو راهی بلاتكلیف است .ِ آمدن عید رمضان و رفتن ماه مبارک رمضان .

 

 نمی داند از آمدن آن شاد باشد یا از رفتن این محزون ؟

 

 عید فطر پاک ترین و زیباترین عیدهاست . چرا که پاداش ِ یک ماه عبادت و شست و شوی جان درنهر پاک رمضان است.

 

عید برآمدن انسانی نو از خاکسترهای معصیت و گناه است، چونان ققنوس که ازخاکستر خویش تولدی دوباره می یابد.

 

 

عيد بر همه مبارك

+نوشته شده در جمعه بیستم مهر 1386ساعت17:13توسط رها |
ماجرای من و موهام !!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

سلام دوستاي نازنينم ...اميدوارم خوب و تندرست باشيد ...پيشاپيش فرا رسيدن عيد سعيد فطر را به همه ي شما عزيزان تبرك ميگويم ..اميدوارم طاعات و عبادات شما عزيزان موردقبول خداي بزرگ قرار گرفته باشه ...آمين...امروز ميخوام يه موضوعي رو بهتون بگم..شايد به نظرتون كمي خنده دار بياد ...راستش موضوع اينه كه من موهام بلنده اره تعجب نكنيد من از وقتي خودم رو شناختم هميشه موهام بلند بوده ...حالا بماند كه در بچگي چه زجري از دستشون ميكشيدم تمام ايام بچگيم يه بار حرص موند تو دلم كه مثل بچه هاي ديگه من هم موهام كوتاه باشه يه مدلي داشته باشه ...هر چه قدر به مامانم اصرار ميكردم كه تو رو به خدا بزار من هم موهام كوتاه باشه ...ولي فايده نداشت بابام عاشق موهاي من بود ...و حاضر نبود به هيچ قيمتي من موهامو كوتاه كنم ...روزها همين طور ميگذشت ...البته اينو هم بگم فقط بابام نبود كه مخالف كوتاه كردن موام بود بلكه تمام دوستام فاميل و هر كسي كه منو ديده بود هم مخالف بودن و مرتب ميگفتن چطور دلت مياد موهاي به اين قشنگي رو كوتاه كني ......خلاصه زمان گذشت تا اينكه همسري به..خوستگاري من اومد ...اينو هم بگم من تمام دلخوشيم اين بود كه بعداز ازدواج با خيال راهت موهام رو هر مدلي كه دوست داشته باشم كوتاه ميكنم و همش قند تو دلم اب ميشد كه بلاخره من هم به ارزوم ميرسم .... دو سه روزي بود كه ما از نظر شرعي محرم شده بوديم كه من مريض شده بودم و چند روزي تو بيمارستان بستري شدم وقتي اومدم خونه تو اتاقم خوابيده بودم كه همسري وارد اتاق شد و من سريع از جام بلند شدم و دنبال شالي چيزي ميگشتم كه با هاش موهام رو بپو شونم ..اخه هنوز زياد با هم راحت نبوديم ...هيچ وقت يادم نميره همسري انقدر محو تماشاي موهام بود كه اصلا سلام نكرد ...يعني اومده بود عيادت نامزدش چي بگم ...با حرفاي كه همسري زد و تعريفاي كه كرد و اينكه من هميشه دوست داشتم زنم موهاش بلند باشه فهميدم كه زهي خيال باطل تا خونه ي آقا جونم بودم از دست بابام جرات نميكردم يه سانت از موهام رو كوتاه كنم و حالا از دست همسري ....خلاصه دو ماهي از عروسيم گذشته بود كه با مامانم رفتم ارايشگاه ...مامانم بعد از اصلاح ..با خيال راحت مواشو كوتاه و بعدش رنگ كرد ..قربونش برم چقدر هم تغير كرد ...نوبت من شد حالا بماند مشترياي آرايشگاه چقدر از موهام تعريف ميكردن ...ولي برام اصلا مهم نبود ...خسته بودم از دستشون ...همش با خودم ميگم خدا چرا من اجازه موهاي خودم رو نبايد داشته باشم ...بعد از رفتن مامان ...يه لحظه فكري افتاد تو سرم تصميم رو گرفته بودم ..ديگه هيچ چيز برام مهم نبود ....به خانم ارايشگر گفتم ببخشيد من ميخوام موهامو كوتاه كنم ...زودي گفت حيف خانوم .موي به اين قشنگي ولي من تصميمم رو گرفته بودم و به عواقبش فكر نميكردم ...وقتي خانوم ارايشگر قيچي رو به موام گذاشت يكي از مشتريا عطسه كرد و به اصطلاح ما صبر اومد البته نميدونم شما هم به صبر اعتقاد داريد ...موهامو كوتاه كردم خداي من چقدر تغير كرده بودم چقدر از حالت صورتم خوشم ميومد ....با خودم گفتم حتما اگه همسري ببينه خيلي خوشش مياد با خوشحالي اومدم خونه...منتظر شدم همسري بياد ...برا اينكه غافلگير بشه يه شال زده بودم وقتي همسري اومد ...با نگاه متعجب پرسيدچرا شالتو در نمياري من هم به آرامي شالو از رو موام برداشتم ...چشمتون روز بد نبينه تا اون لحظه همسري رو اينطور عصباني نديده بودم بلند شد در حالي كه صورتش از عصبانيت سرخ شده بود گفت :رها چكار كردي با خودت ...با ترس گفتم خوب من ...گفت هيچي نگو ...مثل ديونه ها شده بود من هم همش گريه ميكردم و مي گفتم مگه من چكار كردم ...چرا اينقدر عصباني هستي ...ولي اون فقط سرشو تكون ميداد...بعداز چند دقيقه گفت عمو و زن عمو ميدونن چكار كردي گفتم ...نه ..اخه مگه چي شده بابا جون دوباره رشد ميكنن... سرتون رو درد نيارم ...تا يه هفته همسري خوب باهام حرف نميزد ...از بابام كه ديگه نگو ...اين ماجرا مربوط به هشت سال پيش ميشه و الان موهاي من دوباره به بلندي اون سال شدن ولي هنوز آرزوي موي كوتاه تو جونم مونده .....امروز نوبت ارايشگاه دارم ....ديشب خواهري كه ماه قبل عروس شده بهم تلفن زد و گفت من فردا ميرم آرايشكاه اون از همون اول كسي كاري به كارش نداشت ...الان هم همسرش به قول خودش اصلا به اين چيزا توجه نميكنه .....نميدونم چرا ولي ديشب همش به ياد اين ماجرا افتادم ....شايد پيش خودتون بگيد بابا مگه ميشه موهات برا همسرت اينقد مهم باشه ...بايد بگم اره براش خيلي مهمه...شايد باور نكنيد ميگه هر چيزي بخواي نميگم نه فقط مو هات رو هيچ وقت تا زماني كه همه سفيد بشن كوتاه نكن ...و من هم با توجه به تجربه چند سال پيش اين كارو نميكنم ..... اي واي شرمنده به خدا چقدر حرف زدم ......اميدوارم هميشه شاد باشيد .....

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت13:25توسط رها |
امروز....

سلام

ديشب برا افطار مهمان داشتيم ....بعد از رفتنشون..مشغول شستن ظرف ها و تميزي اشپز خونه شدم با خودم گفتم تمام كارهامو امشب انجام بدم ..تا فردا با خيال راحت كمي استراحت كنم ..صبح كه برا سحري بيدار شدم هنوز خسته بودم شايد بگيد مگه كوه كندي ولي خوب كلا ادم خسته ميشه خصوصا اگه تعداد مهمانها زياد باشه و شما هم دست تنها ...بعد از نماز صبح گفتم يه كمي بخوابم ..همسري هم مشغول خواندن قران بود ...تازه خوابيده بودم كه يهو با صداي و حشتناكي از خواب پريدم باور ميكنيد الان هم دست و پام مثل يه تكه يخ سرد هستن همسري و پسر عموم كه برادر شوهرم هم هست رفتن تو حياط كه متوجه شدن انتن خونه همسايه افتاده تو حياط از سر شب همش باد شديد ميومد ...خلاصه بخير گذشت ...هنوز چشمام به قولي گرم نشده بود كه يكي زنگ درو ميزد من هم بلند شدم و با چشاي بسته ايفون رو جواب دادم ...تاگفتم كي ؟يه آقاي گفت خانوم از مخابرات اومديم ..ميخوام كابلاي تلفن رو عوض كنيم سرم داشت از درد منفجر ميشد ..نگاهي به ساعت كردم ساعت هشت و نيم بود ...همسري و برادر شوهرم رفته بودن سر كار ..سر صداي كارگراي مخابرات هم اعصابم بهم ريخته بود باز چشمامو بستم و رفتم  يه كمي بخوابم باور ميكنيد ده دقيقه بد باز صداي در ميومد  با عصبانيت به خودم گفتم عجب روزي امروز رها خانوم از خير خواب امروز بگذر ايفون براداشتم و باصداي گرفته گفتم كي ؟اين بار اقا جلال بود برادر شوهرم ....تاقيافه ي در هم منو ديد گفت شرمنده زن داداش خواب بودي ..بيدارت كردم ؟گفتم نه بابا خواب كجا بود تو اين سر و صدا ....گفتم :داداش جلال خيره چه زود اومدي ...اينو هم بگم برادر شوهرم تو يه شركت تو شهر ما مشغوله البته خودشون سر كاري كه هستن  خوابگاه دارن ولي خوب بيشتر و قتا حوصلش سر ميره مياد خونه ما ...گفت راستش گوشي موبايلم از ديشب قفل كرده ..و نميتونم ازش استفاده كنم ...اومدم اگه ميشه گوشيتو  تا عصر بهم بدي  تا گوشي خودمو درست كنم ...اينم بگم اين داداش جلال ما به سلامتي نامزد دارن  و برا همين هميشه ي خدا مشغول صحبت با تلفن هستن ...خلاصه سرتونو درد نيارم مثل سر خودم  بعد از رفتن اقا جلال از خوابيدن منصرف شدم ... يعني ديگه خواب از سرم پريده بود ..نگو..تو اين مدت همسري ده بار با منزل تماس گرفته ...گوشي قطع بوده  با همراهم تماس گرفته اونم كه جواب نميداده خلاصه كلي نگران شده با همراه جلال تماس گرفته و گفته نگران رها هستم گوشي بر نميداره كه داداش جلال ماجرا رو بهش ميگه...خلاصه اينم از استراحت كردن ما الان شكر خدا همه چيز آرومه ..گارگرا كارشون تموم شده و رفتن و تلفن هم وصل شده ..راستي يه ساعت قبل ميبينم خانوم همسايه بغليمون كه فرهنگي هم هستن اومدن و ميگه رها خانوم يه خواهشي ازتون داشتم گفتم :جانم بفرمايد :اينم بگم شايان  پسرش كه امسال كلاس اولي  شدن هم همراهش بود ...خلاصه گفت من امروز دو شيفته مدرسه هستم اگر امكان داره و زحمتي نيست شايان بياد پيش شما تنها نمونه تو خونه تا ظهري بره مدرسه ...منم ماشالله نميتونم بگم نه خلاصه الان سرويس آقا شايان آومدن و رفته مدرسه ...اينم از امروز ما يه چيز ديگه بگم و سرتون رو بيشتر از اين درد نيارم ...ديشب يه خواب ديدم كه يادم رفته بود ...خواب ديدم برادر شوهرم برام يه گوشي موبايل گرفته حالا تو عالم خواب چقدر زوق زده شدم همش تشكر ميكردم ...صبح كه جلال گوشيمو برد فكر كردم اين تعبير خوابيه كه ديدم ...ولي يه ساعت پيش همسري تلفن زد و گفت رها خانوم من يه هديه كوچيك برات گرفتم خيلي خوشحال شدم با ذوق زيادي گفتم به چه مناسبت ..گفت هيچ مناسبتي نيست از چند وقت قبل گفتم اگه پولي بياد دستم يه گوشي تازه برات بگيرم ...حالا امروز رفتم و همون مدلي كه دوست داشتي برات گرفتم ....با خودم گفتم ..خدا جون اين تعبير خوابي بود كه شب قبل ديده بودم .........شاد و تندرست باشيد 

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم مهر 1386ساعت13:55توسط رها |
ممنونم خدا ی مهربون...

سلام دوستاي عزيزم

خدايا شكرت شكرت كه امسال هم به ما اين اجازه رو دادي كه شبهاي زيباي قدر را درك كنيم ...ممنونم بخاطر اين نعمت بزرگي كه نصيب ما كردي ..اين شب ها چه حال خوشي داشتيم چه لذتي داشت تا سحر گاه بنشيني و با خدا راز و نياز كني ..ديشب حال عجيبي داشتم ...خيلي بي تاب و نا آرام شده بودم ...دست خودم نبود ...انگار بغضي چند ساله راه گلومو گرفته بود ...دعا ميخواندم و گريه ميكردم از خدا خيلي چيزا خواستم بعد از پايان مراسم احيا زماني كه به سجده رفتم از خدا يه چيزو خواستم و اون اين بود كه تو رو به بزرگي و جلالت قسمت ميدهم ...اگر خودم شايستگي اينو ندارم كه دعاهاي كه برا خودم كردم مستجاب بشه ازت ميخوام به ابروي اهل بيت دعاي رو كه برا دوستانم كردم رو مستجاب كني ...الان هم كه نيم ساعت به افطار مونده هم همين دعا رو از خدا ميخوام ...من ديشب بياد همه بودم خدا ميداند بياد همه ..برا يكي از دوستان بيشتر اخه اون دوستم  هم درد خود من است و من ميدانم كه چقدر در اين راه سختي كشيده ...اين همه سختي اون هم وقتي تو غربت باشي خيلي سخته ..از خدا ميخوام كه بهش كمك كنه و هر چه زودتر به ارزوش برسه اميدوارم  همه ي شما عزيزان هميشه در پناه خداي مهربون باشيد ...

 

دوست خوبم مهروش بياد شما نازنين هم بودم ...اميدوارم كه مشكلات شما هم بزودي زود رفع بشه ...

+نوشته شده در جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت18:2توسط رها |
شب های عزیز قدر ...

سلام دوستاي مهربون

اميدوارم طاعات و عبادات شما به درگاه خداي مهربون قبول باشه ....بلاخره شب هاي كه اين همه منتظر اومدنش بوديم  اومدن ...خداي مهربون ازت ميخوام كه تو اين شباي قدر هر چي خير و صلاح ما است نصيب ما كني...اين شبا وقتي مشغول خواندن دعا هستيم ..ياد كنيم از دوستاني كه به ما التماس دعا كردن ...خدا ي عزيز و مهربون برا همه ي ما بهترين ها رو در اين شب هاي قدر .. در نظر بگير  ستایش خدای را که تنها اورا به دعا می خوانم نه غیر اورا....

سپاس خدای را که به او چشم امید دارم نه به غیر او......
+نوشته شده در یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت10:55توسط رها |
دوستای مهربونم

سلام دوستاي مهربونم

امروز به خونه ي بابام تلفن زدم ..همه بودن بجز من ...خواهري عزيز هم بيشتر شبا با همسرش اونجان ...چقدر دلم ميخواست من هم اونجا بودم و همگي با هم افطار ميكرديم ...اميدوارم هميشه سلامت و شاد باشند ..ديشب قرار بود با همسري بعد از افطار بريم پياده روي نزديكاي ساعت نه بود احساس كردم همسري خسته است و به خاطر قولي كه به من داده افتاده تو رو در باسي  باور كنيد گفتن اين يه كلمه كه اگه خسته اي بزاريم برا فردا شب همانا . و گل از گل همسري شكفتن همان ...امان از دست اين اقايون ...راستي اينو مي خواستم بگم :اين روزا خيلي خوشحالم ..اخه دوستاي خيلي خوبي تو عالم مجازي پيدا كردم . ديگه خودمو تنها حس نميكنم ..من هر روز به ديدن دوستام ميرم و از تجربيات اونا چيزاي خوب ياد ميگيرم و اين خيلي خوبه ....من با اينكه هيچ كدوم از دوستام رو نديدم ولي تو اين چند هفته خيلي به اونا وابسته شدم و با خوندن خاطرات زندگي هر كدوم تصويري از اونا در ذهنم نقش ميبنده ...اميدوارم همه ي شما عزيزان هميشه موفق شاد و تندرست باشيد ...و اين دوستي ها هميشگي باشه ...به اميد ان روز ....

+نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت12:34توسط رها |
اعتماد به نفس

سلام دوستاي مهربون اميدوارم خوب باشيد ازتون ميخوام اين پست رو با دقت بخونيد خيلي مطالب خوب و جامعي در موردنگرش ما به زندگي رو بيان ميكنه مطمعنم خوشتون مياد !!!!

آيا با خود احساس‌ راحتي‌ و آرامش‌ مي‌كنيد؟

انسان‌ ناگزير است‌ كه‌ سرتاسر زندگي‌ خويش‌ را در كنار اين‌ ‹‹خود›› سپري‌ كند ‹‹خود››ي‌ كه‌ از آغاز به‌ اوداده‌ شده‌ است‌.

هر كسي‌ مي‌تواند تغييرات‌ و دگرگونيهاي‌ بسياري‌ در اين‌ ‹‹خود›› خداداد بوجود بياورد.

ما مي‌توانيم‌ تغيير كنيم‌ و مي‌كنيم‌.

عدم‌ اعتماد به‌ نفس‌، زندگي‌ را براي‌ بسياري‌ از انسانها به‌ جهنمي‌ مبدل‌ ساخته‌ است‌.

دوست‌ داشتن‌ خويشتن‌، ضرورت‌ بقاي‌ آدمي‌ است‌ و به‌ اين‌ معناي‌ چشم‌ پوشي‌ و غفلت‌ از ضعفها و كاستيها و كامل‌ پنداشتن‌ خود نيست‌.

هيچكس‌ نمي‌تواند يك‌ رابطه‌ پايدار ارضا كننده‌ را در جريان‌ يك‌ داد و ستد ‹‹خريداري‌›› نمايد.

اعتماد كاذب‌، ناپايدار و لرزاني‌ كه‌ بر تمجيدهاي‌ ديگران‌ بنا مي‌شود. با رفتن‌ آنها فرو مي‌ريزد.

بناسازي‌ اعتماد به‌ نفس‌ بر آراء و عقايد ديگران‌، غيرممكن‌ است‌.

شما نمي‌توانيد عقيده‌اي‌ را كه‌ درباره‌ خويشتن‌ داريد، براساس‌ عقايد و تأئيدات‌ ديگران‌ بنا سازيد.

يكي‌ از مهمترين‌ ملزومات‌ يك‌ زندگي‌ پرنشاط و ارضاء كننده‌ اعتماد به‌ نفس‌ است‌.

اعتماد به‌ نفس‌ به‌ شما امكان‌ مي‌دهد كه‌ بدون‌ آنكه‌ احساس‌ بي‌ارزشي‌ كنيد يا دنيا را پايان‌ يافته ‌تصور كنيد. حق‌ ارتكاب‌ اشتباه‌ شكست‌ را براي‌ خود قائل‌ باشيد.

حتي‌ كساني‌ كه‌ قادر به‌ فريب‌ ديگران‌ هستند. از عهده‌ فريب‌ دادن‌ خود بر نمي‌آيند.

اعتماد به‌ نفس‌ محصول‌ يك‌ تصوير ذهني‌ سلامت‌ است‌.

واكنش‌ انسان‌ نسبت‌ به‌ تجربيات‌ و رخدادهاي‌ روزمره‌ زندگي‌ متأثر از نوع‌ نگاه‌ او به‌ خويشتن‌ است‌.

تصوير ذهني‌ محصول يك‌ عمر تجربه‌ و نگرش‌ است‌.

انسان‌ در هر برهه‌اي‌ از زندگي‌ ممكن‌ است‌ با يك‌ حادثه‌ دگرگونساز مواجه‌ شود.

اغلب‌ ما انسانها زحمت‌ مبارزه‌ با اين‌ تصاوير ذهني‌ را به‌ خود نمي‌دهيم‌. زيرا اين‌ تصاوير بدون‌ آنكه‌ توجهي‌ به‌ خود جلب‌ كنند در طول‌ يك‌ عمر به‌ آرامي‌ و آهستگي‌ در حال‌ شكل‌ گرفتن‌ بوده‌اند.

تمام‌ تجربياتي‌ كه‌ پشت‌ سر نهاده‌ايم‌ تصوير ما را از خويشتن‌ ترسيم‌ كرده‌اند، تصويري‌ كه‌ آن‌ را پذيرفته‌ و به‌ آن‌ ايمان‌ آورده‌ايم‌، اما اين‌ تصوير ممكن‌ است‌ تصويري‌ نادرست‌ باشد.

تمام‌ رخدادها و تجربيات‌ آگاهانه‌ انسان‌ در طول‌ زندگي‌، در مغز او ضبط و انباشته‌ شده‌ و قابل‌ انتقال ‌به‌ زمان‌ حال‌ هستند.

اگرچه‌ خاطرات‌ در عمق‌ هشياري‌ انسان‌ پنهان‌ شده‌اند. ولي‌ تأثيري‌ در زندگي‌ روزمره‌ او دارند.

بودن‌ در اين‌ سياره‌، لذت‌ بردن‌ از مواهب‌ زندگي‌ و تجربه‌ حيات‌ حق‌ مسلم‌ تمامي‌ انسانهاست‌.

چه‌ بسيار حقارتها و شكستها كه‌ بخاطر شاگرد ممتاز نبودن‌ و ضعف‌ تحصيلي‌ و نبردن‌ جوايز ورزشي ‌به‌ كودك‌ تحميل‌ شده‌ است‌.

هر انساني‌ در رفتارهاي‌ خود شخصيتي‌ را منعكس‌ مي‌سازد كه‌ به‌ عقيده‌ او مطلوب‌ ديگران‌ است‌.

كودكي‌ كه‌ به‌ طور مستقيم‌ يا غير مستقيم‌ ‹‹بازنده‌›› خطاب‌ مي‌شود. به‌ خود برچسب‌ ‹‹بي‌لياقتي‌›› مي‌زند و با اين‌ ‹‹خود برچسب‌ زني‌›› شكستهاي‌ آينده‌ وي‌ تقريباً تضمين‌ مي‌شود.

نمي‌خواهم‌ بگويم‌ كه‌ علت‌ تمام‌ شكستهاي‌ ما نگرش‌ ذهني‌ ‹‹توقع‌ شكست‌›› است‌ اما اكثر آنها چنين‌ مي‌باشد.

به‌ تشويق‌ رفتارهاي‌ خوب‌ بپردازيد اما ابتدا اطمينان‌ حاصل‌ كنيد كه‌ اين‌ تشويق‌، تشويقي‌ صميمانه ‌و خالصانه‌ است‌ زيرا هيچ‌ چيز براي‌ انسان‌ توهين‌ آميزتر از شنيدن‌ يك‌ تشويق‌ و دو رويانه‌ و چاپلوسانه‌ نيست‌.

به‌ جاي‌ متوسل‌ شدن‌ به‌ واكنش‌هاي‌ سرزنش‌آميز و تحقير كننده‌ معمول‌، بايد رفتارهاي‌ مثبت‌ كودك ‌را در مركز توجه‌ خود قرار دهيم‌. زيرا تنها با اين‌ روش‌ است‌ كه‌ مي‌توان‌ بدون‌ صدمه‌ رساندن‌ به‌ اعتماد به‌نفس‌ كودك‌، اشتباهات‌ او را مورد تصحيح‌ قرار داد.

شكستها و اشتباهات‌، بخشي‌ از فرآيند يادگيري‌ هستند و نه‌ به‌ معناي‌ رسيدن‌ به‌ آخر خط.

 

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت10:16توسط رها |
سلام به پاییز زیبا....

سلام به همه ي شما دوستاي عزيزم

واي خدا جون امروز اول مهر ..نميدونم شما چه حس و حالي داريد ..ديروز روز كلاس اوليا بود پسر كوچولوي همسايه ما كه پدر و مادرش هر دو فرهنگي هستن امسال ميره كلاس اول ...اگه بدونيد ديروز چه قشقرقي بپا كرده بود ...تمام محل رو گذاشته بود رو سرش ..همش داد و بيداد كه من مدرسه نميام ...من دوست دارم تو خونه باشم و با اسباب بازيام بازي كنم ...اين هم از بچه  ي معلم كه برا ياد گيري علم بال بال ميزنه البته در اينده نزديك درست ميشه يعني اميدوارم ....خوب ديروز با آجازه شما يه دستي به دكراسيون منزل زدم هر چي باشه از بيكاري بهتره و در ضمن تنوع برا روحيه خودمون هم خوبه البته من هميشه قبل از فصل پاييز اين كار رو انجام ميدم ولي خوب امسال تابستون همش شهرستان بودم  ...امسال اولين ماه رمضونيه كه خانواده پدرم اينجا نيستن اخه اونا سه چهار ماه پيش رفتن شهر زادگاه پدرم اوايل اونا هم خيلي ناراحت بودن اخه اين تصميم رو  پدرم گرفته بود و بچه ها زياد موافق رفتن نبودن ولي حالا كمي بهترن و كم كم دارن عادت ميكنن  دلم خيلي براشون تنگ ميشه چند سالي كه ازدواج كردم همش خانواده ي پدرم نزديكم بودن و اصلا تنهاي رو حس نميكردم ولي حالا با اين كار همسري بيشتر ساعت روزخودم تنهام ...خدايا شكرت ناشكري نميكنم ...اميدوارم همه هر جا هستن هميشه سالم باشن  اين فقط مهمه....ديروز به خاطر سر گيجه هاي كه اخيرن به سراغم اومده رفتم دكتر ..دكتر معتقده كمخوني دارم و فشارم پاينه..خودم هم حدس ميزدم ..ديروز عصر خانوم همسايه برا افطار آش رشته آورده بود دستش درد نكنه خيلي خوشمزه بود نذرش هم قبو ل ديروز چون خيلي فعاليت داشتم نزديكاي افطار حسابي ضعف كرده بودم  خانوم همسايه هم نيم ساعت قبل از آذان  آش اورده بود  خودتون حدس بزنيد  با ديدن آش...ماه گذشته چند تا كتاب جديد گرفتم تا حالا فرصت نشده بخونم ولي از امروز سعي ميكنم دوباره مطالعه رو شروع كنم

در پناه خداي مهربون اوقات شادي داشته باشيد .....تا بعد

+نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386ساعت5:52توسط رها |