تبليغاتX
خانه ی سبز ما

خانه ی سبز ما

روزمرگی های من و همسری
روز مرگی ها....

سلام دوستاي گلم

پنج شنبه عصر با همسري رفتيم بازار تا هم گشتي بزنيم و هم مقداري خريد برا منزل انجام بديم ...همسري معتقد بود هنوز هوا خيلي گرمه برا بيرون اومدن و بهتره خريد رو بزاريم برا بعد از افطار كه هوا خنك تره ..اخه پيش ما هنوز هوا گرمه و لازم به توضيح كه تا ماه اخر پاييز هم ما هنوز از كولر استفاده ميكنيم ....همينطور مشغول گشت و گذار تو بازار بوديم كه يهو چشام سياهي ميرفت اول اهميت ندادم ولي بعد از چند دقيقه متوجه شدم نميتونم ادامه بدم همسري هم طبق معمول هميشه مشغول ديدن كوشي موبايل بود و داشت بهم ميگفت از كدوم گوشي خوشم اومده و اگه خدا بخواد ميخوام گوشي خودم بدم به شما خودم اين يكي كه مدلش جديدتره رو بگيرم ...وقتي نگام كرد متوجه حالم شود و گفت نگفتم الان تشنه ا ت ميشه قبول نكردي ...راستش خودمم سرم گيج ميره و دهنم خشك شده ...خلاصه برگشتيم خونه نميدونم چرا بعد از افطار هم هنوز حالم سر جاش نيومده بود فكر كنم فشارم افتاده بود چون سابقه قبلي دارم .....راستي شبش يه خواب جالب ديدم خواب ديدم خواهري كه دو هفته قبل عروس شده و به خونه ي بخت رفته انگاري بچه دار شدن ..جالب اين بود كه تو عالم خواب هيچ كدوم از ما تعجب نميكرديم ...فردا كه خواهري تماس گرفت خوابم رو بهش گفتم كلي خنديد و گفت :خواب ديدي خير باشه...ما تا بزرگترا هنوز دست به كار نشدن ازين جسارتا نميكنيم ...پيشكسوتي گفتن  و كلي سر به سر هم گذاشتيم خيلي براش خوشحالم از خدا ميخوام هميشه شاد خوشبخت و تندرست باشه در كنار همسرش ....راستي ديشب موفق به ديدن سريال محبوبم "جواهري در قصر" نشدم اخه همسري عزيز مشغول ديدن فوتبال بودن البته من خودم هم هميشه فوتبال ميبينم البته بازياي پر سپوليس رو ولي بدون حاشيه و سر و صدا ..ولي همسري محترم چه حرصي ميخورد ديشب بخاطر از دست دادن فرصت هاي كه تيم محبوبمون داشت .خدايش فجريا هم خوب بازي ميكردن ...بعد از تماشاي فوتبال و سريال هاي تلويزيون نوبت به اتو كشيدن لباساي همسري محترم شد ...همينطوركه مشغول اتو بودم باز سرم گيج رفت ...تو اين هفته چند تا مهمان دارم كه بايد برا افطار دعوت كنيم از اين كار لذت ميبرم دوست دارم هميشه افطاري درست كنم ..خدا يا شكرت بخاطر تمام نعمت هاي كه به ما دادي شكرت بخاطر سلامتي كه به ما دادي ...الان كه مشغول تايپ كردن هستم همسري رفته دراز كشيده ولي به قول خودش خواب نيست..و مشغول فكر كردنه ...راستي از روز پنج شنبه سهميه ي بنزين ماشين تموم شده آخه اين ماه دو بار رفتيم شهرستان و اومديم همسري داره ميگه يكي دو روز ديگه بايد صبر كنيم...من هم ميگم صبر ميكنيم....

خوب دو ستاي مهربونم از خدا ميخوام تو اين شب هاي پر از مهربوني و قشنگي هر چي از خداي مهربون ميخواي بهتون بده ..در پناه خداي مهربون اوقات شادي داشته باشيد .....تا بعد

+نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت5:53توسط رها |
شبهای عزیز ...

سلام به همه شما دوستاي مهربونم

نميدونم شما اين روزا چه حس و حالي داريد ..هيچ از صبح كه پا ميشين روزاتون باگذشته فرق كرده يا نه ...من كه خيلي حس خوبي دارم خدايا شكرت كه امسال هم ما رو تو مهماني آسمانيت دعوت كردي راستي ديروز همسري برا يه ماموريت يك روزه رفته بود اهواز و تا دوسه ساعت بعدازافطار نيومد خدايا چقدر دلشوره داشتم اخه قرار نبود كلاس اين همه طول بكشه ...نميدونستم چكار كنم ..به همراهش زنگ ميزدم  خاموش بود ...خدايا  حالا تو اين شهر غريب چكار كنم ...من كه بجز همسري تو اين شهر كسي رو ندارم ديگه نميدونستم چكار كنم ..كه يهو يه مسيج برام اومد ..شكر خدا همسري بود نوشته بود تو مركز آموزشه و تا ده دقيقه ديگه راه ميفته به طرف خونه ...خيلي خوشحال شدم ...حدود ساعت يك ربع به ده رسيد خونه ...هنوز افطار نكرده بود ....راستي دوستاي گلم من امشب مهمان دارم يكي از همكاراي همسرمه كه چند سالي با هم رابطه خونوادگي دارم ...من بيشتر دوست دارم مهمان برا افطار دعوت كنيم تا اينكه خودمون بريم ...اميدوارم تو اين شبها ي عزيز هر چي از خدا ميخواين بهتون بده...هميشه شاد و تندرست باشيد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت11:31توسط رها |
جبران خلیل جبران

سلام به همگي ..ديشب داشتم يكي از كتابهاي جبران خليل جبران رو ميخوندم  خيلي خوشم امد تصميم گرفتم قسمت هاي از اونو براي شما بنويسم  به اميد اينكه خوشتون بياد........

 

خداوند درون ماست ..پس با يست آرام شويم وبگذاريم جان ها مان آرام گيرند ان گاه به هستي عشق پي خواهيم برد ......

 

 

زندگي روزانه ي شما پرستشگاه شما و دين شما ست ...ان گاه كه به درون آن  پاي مي نهيد...همه هستي خويش را همراه داشته باشيد.....

 

 

انسانيت سرشتي خدايي است كه از درون يكپارچه است ...اما ازبيرون پاره پاره  شده است!

 

 

 

 وقتي راه مي روم تو به من نزديكي وقتي كار ميكنم تو با من سخن ميگو يي وآن گاه كه تنها يي مرا مي بلعد حضور تو در كنارم تجلي مي  يابد لحظاتي هست كه مي دانيم ميان ماو آنان كه دوستشان داريم هيچ فاصله اي نيست!

 

 

نگوييد "حقيقت را يافته ام "

 

بلكه بگوييد"در حقيقتي را يافته ام"

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت10:33توسط رها |
مهمانی عزیز!!

دوستای گلم سلام 

امروز روز خوبی بود برای من ... بین تموم آدمهایی که میان خونه مون و میرن ؛ یه نفر هست که شاید خیلی بیشتر از بقیه با من صمیمیه و تنها کسیه که میتونم با جرات بگم قدر خواهرای خودم دوستش دارم . و اون کسی نیست جز زهرا دوست خوبم که همدوره ی روزهای دانشجوییه من بود . و بعد از ازدواجش هنوز با من در ارتباطه و یکی از شانس های من این بود که زهرا هم تو شهری که من زندگی میکنم ازدواج کرد با اینکه خونه شون اینجا نیست . دختر کوچولو و شیطونش هم که حسابی سرگرممون کرد . ستایش کوچولو واقعا بچه ی اکتیو و فعالیه با اینکه یه سال و نیم بیشتر نداره . خدا بهش ببخشه . و من همینجا به زهرای عزیز میخوام بگم که خیلی دوسش دارم و نمیدونم اگه نبود من با کی میتونستم اینهمه راحت و بی دغدغه از زندگیم بگم . من مطمئنم شماها هم حتما توی زندگیتون دست کم یکی از این دوستا دارید که تو تمام موارد زندگی میشه بهشون اعتماد کرد و روی کمک و هم فکریشون حساب . دوست خوب واقعا یه نعمته و باید تا جایی که میتونیم حفظشون کنیم .

زهرا امروز بی خبر و میشه گفت به نوعی سر زده اومد. اما زهرا مثل همیشه اینو گفت برای توجیه من که : نمیخوام تو زحمت بیفتی ... اومدم که با هم بشینیم و یه دل سیر حرف بزنیم ... نه اینکه تو همش مشغول پذیرایی و آشپزی باشی البته زهرا و همسرش برا افطار منزل ما بودن وای که چقدر از با او بودن خاطره دارم – تو دانشگاه – که با یادآوریشون کلی شاد میشیم . تو حرف زدن با اون هیچ وقت زمان کافی نیست و همیشه خیلی زود روزمون و وقتمون تموم میشه . به امید اینکه زندگیه شما هم سرشار از اتفاقات خوب و خاطره های به یاد موندنی و شیرین باشه !

 

 

شاید کسی را که با او خندیده باشی فراموش کنی ... اما کسی را که با او اشک ریخته ای محال است از یاد ببری

... جبران خلیل جبران ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت21:40توسط رها |
خوش آمدی!!!!

باز هم همون شبهای ساده و صمیمی،سحرهای پر برکت و نیمه شب های پر از التهاب نماز،صدای  اذانها که در شهر در هم می پیچه.باز هم صدای قرآن خوندن مادرها و پدرها...چراغ سبز توی اتاق که روشن می کنیم برای دعا خوندن.سحرهایی که صدای زنگ کوکی قدیمی ییهو بلند می شه و همه رو به زور از خواب بلند می کنه.صف کشیدن برای مسواک زدن و وضو گرفتن.چهره های زرد هنگام افطار و صدای ربنای استاد شجریان.اذان مرحوم موذن زاده...شب های قدر با اون همه گریه ها و حاجت ها و غربت های کوچه های کوفه با مولا علی....

فقط میتونم بگم خیلی التماس دعا.برای آقا امام زمان که توی غربته.برای آمرزش گناهانمون.برای شفای بیمارن چشم انتظار.برای سلامتی عزیزانمون.برای خوشبختی جوونامون.برای پاکی جوونامون.برای هر اونچه که خدا می دونه و ما نمی دونیم....

حالا اگه نمی خواید برای من نه،برای اونی که خیلی چشم انتظاره التماس دعا.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت23:3توسط رها |
تقدیم به همه ی زندگیم...همسرم

برای تمام لحظه هایم یکی را غیر از خدا دارم که دلگرم ثانیه ها و دقایقم کند . کسی که چند سالی میشود نعمت داشتنش نصیبم شده . شاید به رویش نیاورم – گاهی – و یا توی شلوغی بعضی روزها حضورش برایم کمرنگ شود اما همیشه دلگرم بودنش هستم ... همیشه مثل یک سایه ی خوش از خوشبختی  با چشمانی عاشق قامتش را دنبال می کنم . آری مرد من ! محسن عزیزم ، او تنها کسی ست که بعد از خدا دل به داشتنش خوش کرده ام . همواره آرزویم و یا بهتر بگویم دعایم اینست که سایه ی مهرش تا هستم بر سر من و زندگی شیرینمان باشد .. مرد من ! تمام تلاشش اینست که در زندگی مان مبادا غمی دل مرا اندوهگین و کینه ای قلبم را که مالامال از عشق اوست چرکین کند . مرد من مشتاق لبخند من است و من با صدای اوست که روزم را شب می کنم بی اینکه از صداهای دور و بر بیمی داشته باشم . تا ابد برای با او بودن از خدا فرصت می خواهم . تلاشش را ارج می نهم ... و از همین جا دستان زحمت کش اش را می بوسم!محسن  جان ! قدر تمام لحظه هایی که گذشته اند و قرار است بگذرند دوستت دارم . به تو و حضورت در خانه احتیاج دارم . مایه ی آرامش و آسایشم تویی . امید که لایق اینهمه لطف تو باشم عزیز دل !

 

 

 

شاخه گلي تقديم به تو كه يادت در فكر عشقت در قلب من،كلامت در ذهن من و عكس و بوي تو در ميان صفحات خاطراتم ماندگار است اي همدم لحظه هاي زيباي زندگي ام حضور آشنايت تكرار نا شدني در زندگي من شد و با تو بودن بهترين دليل شاد بودنم است اي عزيزترينم نوشتم كه بداني به حرمت عشقمان تا ابد با تمام وجود دوستت دارم"

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت12:19توسط رها |
بلاخره رها خانوم برگشت !!!!!!!!!!!!

سلام

خداي من چقدر دلم برا اينجا تنگ شده بود ...دوستاي مهربون حالتون خوبه ؟اميدوارم كه شاد و تندرست باشيد ...قبل از هر چيز حلول ماه مبارك رمضان ماه مهماني خدا  را به شما تبريگ ميگم ..اميدوارم بندگان خوبي براي خداي مهربون باشيم....دوستاي گلم  من بلاخره پس از غيبتي چند هفته اي برگشتم ...شكر خدا عروسي خواهري به بهترين نحو ممكن برگذار شد و ابجي گلم به خانه بخت رفت ...اميدوارم خوشبخت و سعادت مند باشه ..من ديروز با داداش محمد اومدم ..اخه همسري عزيز بعد از عروسي خواهري چون مرخصي نداشت برگشت ولي من به اصرار بابا و مامان كه از رفتن ابجي مهربونم كمي دلتنگ بودند  چند روزي بيشتر موندم ...راستي خواهري قول داده تا يكي دو هفته ي اينده يه وبلاك برا خودش درست كنه و خاطرات زندگي مشتركش رو بنويسه براش از صميم قلب آرزوي موفقيت و شاد كامي دارم ...راستي يه اتفاق بامزه براتون تعريف كنم روز عروسي   ابجيم و شوهرش رفته بودنن پارك جنگلي كه تو شهر خودشونه تا از مراسم عروسي فيلم بگيرن ...اونجا يه درياچه مصنوعي خيلي زيبا هم هست كه در طول روز بچه ها و بعضا آقايون هم مشغول شنا هستن همينطور كه خانوم فيلمبردار مشغول فيلم بر داري از عروس و داماد بود دو تا از اين آقا پسرا كه مشغول شنا بودنن با ديدن اونا از اب بيرون اومدن و رفتن به طرف داماد و شروع كردن به تبريك گفتن و مرتب به ابجيم كه از تعجب خشكش زده بود ..ميگفتن انصافا بهترين معلم رياضي بوده كه ما داشتيم قدرش رو بدون و ما كه تازه متوجه ماجرا شده بودي زديم زير خنده.....خوب دوستاي گلم من اگه خدا بخواد سعي ميكنم هر روز اپ باشم براتون از صميم قلب آرزوي موفقيت دارم ...تا بعد

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت8:23توسط رها |
مسافرت طولانی !!!!

سلام دوستاي عزيز..حالتون خوبه ؟ خوب شكر خدا باور ميكنيد من هنوز از مسافرت برنگشتم ...عروسي خواهري افتاده قبل از ماه مبارك و من هم با اجازتون منزل آقا جانم هستم ...دلم براتون خيلي تنگ شده .. از  همه ي شما دوستاي گلم خيلي ممنونم كه اين چند وقت كه نبودم بهم سر زدين به اميد خدا وقتي برگشتم به همتون سر ميزنم دوستون دارم در پناه خداي مهربون هميشه شاد و تندرست باشيد

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت17:28توسط رها |
مسافرت....

سلام

اين سفر رفتن ما هم ماجراي شده ..نه به اون موقع كه سالي يه روز هم  به همسري مرخصي نميدادن و ما تو سال يك بار هم به مسافرت نميرفتيم نه بحالا .....راستش من و همسري اگه خدا بخواد چند روزي ميخوايم بريم مسافرت ..و تا آخر هفته نيستيم ...دلم برا شما عزيزان تنگ ميشه ...دوستون دارم ...مراقب خودتون باشيد ...اين شعر رو هم به همه ي شما عزيزان تقديم ميكنم ...شاد و تندرست باشيد

 

 

 

هر نگاهت غزليست

 

غزلي تازه تر از ابر بهار

 

به دل انگيزي ياس


به دل آويزي مهر


من به محراب نگاه تو خدا را ديدم


كه به صد لطف و صفا


آيه مهر و وفا ساخته بود


من به چشمان تو ديدم كه خدا


دل به آن چشمي كه خود ساخته بود


باخته بود

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت11:49توسط رها |