تبليغاتX
خانه ی سبز ما

خانه ی سبز ما

روزمرگی های من و همسری
چشم زخم!!!!!!!!!!

 

 

 

 

 

 

 

سلام

نميدونم شما چقدر به چشم زخم اعتقاد داريد ...ديروز يكي از دوستاي دوران دانشجوايم اومده بود پيشم ..اسمش پروانه است و چند سالي ميشه كه ازدواج كرده ..يكي از بهترين دوست اي كه دارم ...داشتم ميگفتم پروانه با دختر كوچو لوي نازش مهمان من بودن ...طبق معمول كلي حرف برا گفتن داشتيم يه ماهي مي شد همديگه رونديده بوديم....همينطور كه مشغول صحبت بوديم...پروانه گفت :رها جون مدتي همش دندون درد دارم  اعصابم خراب شده هر چي دارو ميخورم يه ثانيه هم درد دندونم آروم نميشه ..من هم كه مشغول ريختن چاي بودم ...نگاهي به اون انداختم و گفتم ...پروانه جون من در تمام عمرم تا به حال يك بار هم دندونم درد نگرفتم..و اصلا نميدونم دندون درد چي هست !!! پروانه كلي تعجب كرد و همش ميگفت تو رو به خدا راست ميگي و من با آفتخار ميگفتم اره ...باور نميكنيد هنوز چند ساعتي از رفتن پروانه نگذشته بود كه چشمتون روز بد نبينه يكي از دندونام كه به اصطلاح به دندان عقل معروف هستند ...به طرز باوري نكردني درد گرفت ..همسري كه متوجه حال من شد گفت چي شده ..من هم با آشاره به دهنم بهش فهموندم كه دندونم درد ميكنه ..نكته جالب اين بود كه همسري هم كلي تعجب كرد !!!!!چون بقول خودش تا به حال من چنين مشكلي نداشتم ...آمروز صبح كه بيدار شدم هنوز دندونم درد ميكرد ..نزديكاي ظهر مامانم تلفن زد وقتي ماجرا رو براش تعريف كردم گفت :دختر جون تو خودت خودتو چش زدي!!!! من هم با تعجب گفتم يعني چي ..مگه ميشه ؟؟؟..لازمه اينجا به عرض برسونم من زياد به اين چيزا اعتقادي ندارم ..طفلي پروانه آمروز صبح تماس گرفت بابت ديروز تشكر كنه وقتي بهش گفتم منم از ديروز دندون درد گرفتم  كلي ناراحت شد و با تعجب گفت :رها جون نكنه من چشت زدم !!!!!!خلاصه دوستاي گلم الان كه دارم اين مطلب رو مينويسم هنوز دندونم درد ميكنه ....هر چند به توصيه ي مامان و پروانه برا خودم اسپند دود كردم ولي ..لازم شد يه دندونپزشك  برم ...اميدوارم شما عزيزان هميشه شاد و تندرست باشيد

 

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت16:24توسط رها |
دوستم مریم....

 

 

 

 

 

 

 

سلام

ديروز عصر با همسري رفتيم خريد ...البته خريد هفتگي برا خونه ...ما هفتگي خريد ميكنيم ...بعد از خريد طبق معمول هميشه رفتيم بستني. فروشي ..همينطور كه مشغول صحبت بوديم يه خانومي با دو تا بچه وارد بستني فروشي شد و درست روبروي ما نشستند...اول فكر كردم اشتباهي ديدم ..ولي خيلي زود متوجه شدم ...آره درست ميديدم اون مريم دوست دوران دبيرستانم بود....خداي من چقدر قيافش عوض شده بود ....اون متوجه ما نبود و مشغول كلنجار رفتن با دو تا پسر ش بود ....بلند شدم و رفتم نزديكش..تا منو ديد صورتش يه حالتي شد و خودشو انداخت تو بغلم...حال هر دوي ما منقلب شده بود ...بلاخره نشستيم  و چند دقيقه فقط به هم نگاه ميكرديم ...خداي من چقدر صورتش پير شده بود ...ازش پرسيدم الان چكار ميكنه ..و اون اول آه سردي كشيد و نگاهشو به طرف همسري كه مشغول بستني خوردن بود برد..گفت قصد داره از همسرش جدا بشه ...با شنيدن اين حرف دهنم باز موند با تعجب علت رو پرسيدم اون گفت : بخاطر اعتياد همسرش ميخواد طلاق بگيره ...خيلي براش ناراحت شدم ...مريم يكي از بهترين دوستام بود ...يادش بخير چقدراز دوران دبيرستان با هم خاطره داريم .....يه لحظه بيشتر اون خاطرات در ذهنم تداعي شد ..مريم با دو تا پسرش رفتن ..موقع رفتن شمارشو گرفتم  تا بعضي و قتا از حالش خبري بگيرم ....وقتي اومديم خونه هنوز تو فكر مريم بودم .......

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت12:47توسط رها |
تقدیم به همه ی زندگیم.....
 

 

انگار همين ديروز بود ...باور نميكنم اين همه سال از اون روز گذشته است ....آره ديشب سوم شعبان بود من و همسر عزيزم نه سال قبل در چنين شبي قلب هايمان را به هم پيوند زديم و براي هميشه يكي شديم ..نميدونم چي بگم فقط خداي مهربون رو بخاطر داشتنش روزي هزار بار شكر ميكنم ...خدايا...از اعماق قلبم ازت تقاضا دارم اين عشق و محبتي كه در دلهاي ما است ابدي و هميشگي باشد ....امين

 

تقديم به همسر عزيز و مهربانم

 

تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیستم دوست دارم .
برای خاطر عطر نان گرم
و برفی که آب می‌شود
و برای نخستین گل‌ها
تو را به خاطر دوست داشتن دوست دارم .
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم .
بی تو جز گستره‌یی بی‌کرانه نمی‌بینم
میان گذشته و امروز.
از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم
می‌بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم
راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.
تو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی‌ات که از آن من نیست
به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوست دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم

می‌اندیشی که تو تردیدی اما تو تنها دلیلی 

تو خورشید رخشانی هستی که بر من می‌تابی 

هنگامی که به خویش مغرورم

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی

                                     هرگز نگو هرگز

 

 

 

+نوشته شده در جمعه بیست و ششم مرداد 1386ساعت12:3توسط رها |
هفته ای پر از شادی....

سلام دوستاي گلم

قبل از هر چيز از همتون بابت اين همه لطفي كه به من داشتيد تشكر ميكنم  خدا ميدونه تو اين هفته كه نبودم دلم براتون خيلي تنگ شده بود ..اميدوارم هميشه شاد و تندرست باشيد ...تو هفته اي كه گذشت همش شادي و خوشي بود خواهري عزيزم عقد كرد و عروسي هم افتاد بعد از ماه مبارك رمضان ..اميدوارم كه خوشبخت بشن ...ديشب خسته و كوفته رسيديم و تا ساعت هشت امروز خواب بودم البته همسري عزيز صبح رفته سر كار و من هم مشغول تميزي هستم ...دلم برا خونه ي خودمون  هم تنگ شده بود ..الان كم كم بايد فكري برا ناهار بكنم امروز همسري زود تر مياد و بعد از يه هفته امروز يه نهار با هم هستيم ...شاد و تندرست باشيد

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت10:57توسط رها |
حوض ماهی

رفته بودم سر حوض

تاببینم شاید،عکس تنهایی خود را در آب،

آب در حوض نبود .

ماهیان می گفتند:

(( هیچ تقصیر درختان نیست.

ظهر دم کرده ی تابستان بود،

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

وعقاب خورشید،آمد او را به هوا برد.

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب.

برق از پولک ما رفت که رفت.

ولی آن نور درشت،

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمددل او،پشت چین ها تغافل می زد،

چشم ما بود.

روزنی بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی،همت کن

و بگو  ماهی ها، حوضشان بی آب است.))

باد می رفت به سر وقت چنار.

من به سر وقت خدا می رفتم. 

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت18:3توسط رها |
سلیقه...

 

 

سلام

ديشب  دو سه ساعتي دير خوابيدم...برا همين آمروز صبح يه كم بيشتر موندم تو رختخواب...من هميشه صبح زود بيدار ميشم ..و برا همسري صبحانه آماده ميكنم .. راستي ديروز با يكي از دوستام رفتم تا يه مانتو بگيرم ...بعد از سه چهار ساعتي كه گشتيم ..بلاخره موفق شديم و خريديم ...دوستاي گلم من يه اخلاق بد دارم و اون اينه كه هر وقت يه لباس يا كفش ميگيرم با اينكه سليقه خودم بوده و فكر ميكنم ازش خيلي خوشم مياد ولي وقتي ميارمش خونه  زود ازش زده ميشم ...نميدونم چكار كنم ....با اينكه تو اين ماه اين دومين مانتو كه گرفتم ولي همش مانتو قديميه رو ميپوشم. اينو هم بگم فقط در مورد لباس اينجوريم ..خوب اميدوارم شما اين اخلاق منو نداشته باشيد .....هميشه شاد باشيد

 

+نوشته شده در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت9:48توسط رها |
در گیری پلیس...

سلام به همه

امان از دست اين گرما ...

ديشب با همسري شام رفتيم بيرون... خيلي خوش گذشت ما معمولا دو هفته اي يك بار شام ميريم بيرون بعد از اون هم كمي  پياده روي......     وقتي اومديم خونه ابجي نازنينم تماس گرفت و از اوضاع خودش گفت :اينكه ديروز رفتن برا آزمايش خون و اين حرفا خيلي براش خوشحالم اميدوارم كه خوشبخت بشه ديشب كه از بيرون برميگشتيم يه اتفاق خنده دار افتاد ...دو تا از اقايان به اصطلاح پليس محله افتاده بودن به جون هم ..و حسابي از خجالت هم در اومدن ...تا اينكه بعد از نيم ساعت در گيري جانانه با كمك اهالي محل  و البته برادران نيروي انتظامي اين در گيري خاتمه يافت ...ديشب كه با داداشم حرف ميزدم و ماجرا رو تعريف كرديم ...كلي خنديد و گفت خوب بعد از شام يه فيلم مهيج و اكشن ديدين .....اميدوارم هميشه دلتون شاد و لبتون خندون باشه  ......

+نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت7:10توسط رها |
عروسی.....

سلام اين روزا خيلي خيلي خوشحالم ....و خوشحاليم هم علت خيلي خوبي داره ...راستش خواهرم كه چند سالي ازم كوچيك تره  بلاخره قبول كرده و داره عروس ميشه.....واي خدا جون چقده براش خوشحالم ...اخه همش ميگفت تا درسم تموم نشه عروسي بي عروسي و حالا هم درسش تموم شده هم داره ميره به خونه ي بخت ....ايشالله كه ابجي مهربونم خوشبخت بشه .....ولي دوستاي گلم من نزديك اونا نيستم و دوسه استاني بين ما فاصله است و من بخاطر كار همسرم نميتونم زياد به خونه ي پدرم برم و از اينكه تو اين شرايط پيش اونا نيستم كمي ناراحتم و لي همسر ي عزيز و مهربون قول داده بزودي ما هم به مرخصي بريم ...و تو شادي خونوادم  شركت كنيم .....اميدوارم همه ي شما عزيزان هميشه شاد و تندرست باشيد  و بقول معروف هميشه به شادي و عروسي

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت11:0توسط رها |
برای شروع.....

سلام دوستان عزيز

من امروز تصميم گرفتم يه وبلاگ داشته باشم....ودر مورد خودم و همسرم و اتفاقات زندگيم بنويسم ...اميدوارم بتونم موفق بشم ...پس دوستاي مهربونم ...تجربه هاي خوب زندگي من برا شما و تجربه هاي قشنگ زندگي شما برا من ...دوست دارم يه وب خانوادگي بشه و كلي دوست پيدا كنم ....تا هم از تنهاي در بيام و هم چيزاي خوب ياد بگيرم ... اميدوارم ....خدا ي مهربون  ممنون بخاطر تمام نعمت هاي كه به ما دادي.....

+نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت9:26توسط رها |